1393-04-26 تاریخ: گزارش سفر دوراروپا تیرماه 1393 گزارش:
یونان-ایتالیا-فرانسه-هلند-بلژیک-سوئیس-اتریش-آلمان-مجارستان محل برگزاری: 24 روز مدت برنامه:
       
گروه طبیعت گردی بیشه تور بعداز اجرای 4بار سفر کامل دور اروپا در فصلهای بهار وتابستان 92 و 93 اینبار نیز ، در تیرماه 93 سفری دیگر به قاره اروپا را تجربه کرد .سفری که دگر باره سرشار از علم و آگاهی و کشف و جستجو بود . اما گزارش برنامه این سفر ،این بار از قلم وزبان یکی از همسفران فرهیخته بیشه تور میباشد . جناب دکتر ابوالقاسم ابراهیمی که کوهنوردی وارسته و صاحب قلمی چیره دست میباشند یکی از 55 گردشگری هستند که در این سفر ما را همراهی نمودند و لحظه لحظه این سفر رویایی را با قلم توانای خود ثبت نمودند. تمامی عکسهایی که در این گزارش نیز درج داده شده ، توسط گردشگرانی که در همین سفر تیرماه 93 شرکت نموده اند ، عکاسی شده است واما گزارش سفر از زبان یار و همسفر بیشه تور جناب دکتر ابراهیمی :

پنج شنبه 26 تیر 93 پرواز و استامبول:

سفر کردن مهارت می خواهد. دانش نیاز دارد و البته طاقت فراوان. گروه هم با دانش سفری را انتخاب کرده که 24 روز را شامل می شود. سفر از زمان سوار شدن ماشین برای رفتن به فرودگاه شروع می شود. در فرودگاه برخی همسفران همدیگر را پیدا می کنند. آنها که پیش از این در سفارت همدیگر را دیده اند ، سلام و احوالپرسی می کنند. هر کدام ، تنها یا گروهی کارت پرواز گرفته و بار تحویل داده به سمت سالن ترانزیت رفتند و آنجا هم حواله های ارز را به اسکناس سیصد دلاری تا نخورده عوض کردیم که از بس نو و تازه بود , طرحش عوض شده , برخی به شوخی می گفتند « نکنه ما را به جرم داشتن دلار تقلبی بگیرند »

ساعت یازده و ده دقیقه آماده سوار شدن بودیم. آقای خدابحشی و خانم ملکی هم با افراد شوخی می کردند و دیگران را به هم معرفی می نمودند. شوخ طبعی و بزله گویی و سادگی مشخصات بارز این زن و شوهر است که در ابتدا به چشم می آید. پرواز به خوشی و سلامتی بلند شد و آن سمت به زمین نشست. وقتی استامبول رسیدیم ساعت محلی دو صبح روز جمعه را نشان می داد. استامبول یک ساعت و نیم از تهران عقب تر است

بعد از تحویل بارها به سمت اتوبوس رفتیم. راننده ها را در سفارت دیده بودیم . هر دو خوشرو و مودب. زدن بار یک اتوبوس مسافر و نشستن در داخل خودش حکایتی است اما خلاصه همه سوار شدیم. در نگاه اول به نظر می آید که جمعیت بانوان بیشتر از آقایان است. تا هتل رفتیم که شبی را در هتل روز کنیم. در هتل جاگیر شده بودیم که اذان صبح بیستمین روز رمضان را از مسجد استامبول شنیدم و به خواب رفتیم.

جمعه 27 تیر 93 -عبور از مرز ایپسالا

صبح بعد از جا دادن چمدان ها و خوردن صبحانه و آخرین استفاده ها از اینترنت اتوبوس سواری آغاز شد. باید به سمت مرز شنگن برویم . سه راهنما خودشان و توانایی هایشان و سابقه فعالیتشان را معرفی کردند. ماشاا... همه پر وپیمان دارهستند و صاحب تجربه.

در سمت چپ ما دریای مرمره خودنمایی می کرد. و کوه و درختان سرسبز هم در مسیر دیده می شود. ترکیه کشوری است که جمعیت غالب آن مسلمان است. اگر چه دین از سیاست جداست اما مسلمان بودن موجب می شود طهارت مردم دارای اهمیت باشد. که در رستوران بین راه و پارکینگ ها از دستشویی ها می شد آنرافهمید. اما ما به سمت کشورهای می رویم که تمیزند ؛اما تعریفی از طهارت مانند مسلمانها ندارند به همین دلیل اولین سورپرایز اقای شمالی راهنمای تور که سالها خلبان شکاری بوده و شاهد عینی شعر حضرت سعدی است که « بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» را در اتوبوس حوالی مرز دریافت کردیم. ظرفی که در حالت عادی برای آبیاری گل های آپارتمانی کاربرد دارد اما اینجا می توانست آفتابه سفری قابل حمل و تاشوی بی نظیری باشد. باید سفر به نیمه برسد تا ما از ارزش این شی گرانبها خبردار شویم.

توضیحات

اتوبوس 55نفره 3محوره که از ایران تا ایران ما را همراهی کرد به همراه دو کاپتان از شیرمردان اردبیل

سپس از کشور ترکیه خارج شدیم چند صد متر رانندگی کردیم و کمی آن طرف تر باید به کشور یونان وارد می شدیم. برای گفتن ،همین یک جمله کفایت می کند. اما در عمل همین یک جمله، یکی دو ساعت وقت می برد. مامور مرزبانی یونان دم در ماشین ایستاد و پاسپورتهای ما را یکی یکی گرفت با خودمان مطابقت داد و ما از ماشین خارج شدیم تا او کارهای بعدی را انجام دهد. تا او اصالت ویزا و باقی چیزها را کنترل کند ما هم بارها چمدانها را منظم کردیم که سفر بی عذاب باشد. در مرز از خالی کردن بارها می ترسیدیم. برای اینکه قاچاق انسان شایع است. اما انها از ابزار های مدرن استفاده می کنند. دستگاهی را به ماشین وصل می کنند که امواج قلبی و یا حرکت موجود زنده را می فهمد و با این روش ماشین از مرز خارج می شود . آدم ها هم کنترل شدند بر روی پاسپورت ها مهر ورود به یونان خورد و ما ساعت هفت و چهل دقیقه عصر در کشور یونان بودیم.


پرچم یونان و اتحادیه اروپا بر روی مرزبانی است. بر اساس تجربه مدیران تور باید انتظار گرما می داشتیم اما حضور ما هوای آنجا را دگرگون کرد. در آخرین لحظه ،باران ما را به درون اتوبوس فراری داد. بارش رحمت الهی و حرکت ما همزمان بود.

جاده کوهستانی اما مطمین بود. در سمت چپ دریا و سمت راست کوه پوشیده از درخت و جنگل. حس خوب در محیط شمال بودن به من دست داد. در مسیر زیبا بین کوه و دریا جلو می رفتیم و از یونان و تاریخ آن چیزهایی می شنیدم. شام هم نان وپنیر و هندوانه در بین درختان نوش جان کردیم . تا اینجای سفر در راه بوده ایم و اولین بازدید خودمان را فردا در تنگه ترموپیل انجام می دهیم


شنبه 28 تیر 93 تنگه ترموپیل

داریوش کبیر سودای فتح یونان در سر داشت اما نتوانست و خشایار سودای پدر را با جنگ های پی در پی با یونان پیش برد. یکی از این جنگ ها در تنگه ترومپیل ،300کیلومتری آتن اتفاق افتاد. خشایار با لشکر متحد اسپارت به فرماندهی لئونیداس جنگ می کند و او را شکست می دهد. اتفاقی که 480 سال قبل از میلاد رخ داد و ما امروز آمده ایم اینجا تا شاهد پیروزی لشکر ایران باشیم. فیلم سیصد از روی این نبرد ساخته شده است و البته با برداشت آزاد از نوشته های مغرضانه مورخ یونانی هرودت.

روزگار قدیم این منطقه باتلاقی بوده و فقط مسیر باریکی برای عبور پیاده و لشکر .یک سمت کوهی که امان عبور نداشت و یک سمت باتلاقی که امان از لشکریان می گرفت. اما امروزه دیگر از باتلاق اثری نیست و به نظرم دیگر آن شکوه پیروزی دیده نمی شود. اگر از جغرافیای زمان جنگ اینجا اطلاع نداشته باشی با خودت فکر می کنی چه چیز اینجا اهمیت داشته که لشکر اسپارت و فرمانده باهوشش اینجا را برای دفاع برگزیده است . اما با دانستن جغرافیای زمان جنگ، اهمیت این تنگه و هوشیاری فرمانده اسپارت و ارزش جنگاوران ایرانی را می توان درک کرد. انگار بخواهی از گلوگاهی که فقط اندک تعدادی از سربازان می توانند بگذرند ، محافظت کنی. هر دو دشمن ،جنگاور و هوشیار بوده اند .ولی در انتها پیروزی نصیب لشکر ایران می شود.

در کنار مجسمه ی لئونیداس ماندیم و با مردی که شمشیری در دست دارد اما جامه ای به تن ندارد عکس گرفتیم . تا لشکر تدارکاتی سفر، غلبه بر شکم لشگریان کارزار را آماده کند. ما به سمت بقایای قلعه ای در آن سوی جاده رفتیم. از قلعه فقط پایه ای مانده است و دیگر هیچ. آیا فقر یونان عامل آن است یا تلاشی برای بازسازی نکردن آن تا ارزش پیروزی را زیر سوال ببرند ؟؟!!

مرد و زنی دیدیم که پیاده با کالسکه ای همراه می آمدند. از آلمان حرکت کرده بودند . همینطور پیاده سفر می کردند. چه شاد و خوش بودند. و ما چقدر سخت گیر

خسته از نبرد به سمت آتن راندیم. ساعت 5عصر به آتن رسیدیم. گشتی در شهر زدیم تا فردا به تماشای آکروپلیس برویم


یک شنبه 29 تیر 93 آکروپلیس و آتن

از آتن که خدای زیباروی یونان باستان- آتنا- نگهبانش هست جز زیبایی چه می توان دید. معروف است که دورب النوع برای نگهبانی آتن با هم رقابت کردند. یکی آتنا که به خدای خرد معروف است .آلهه ای زیبا و هوشمند و دیگری پوسایدون که خدای دریاست. پوسایدون به مردم چشمه ی آب گرم هدیه داد و آتنا زیتون را برایشان به ارمغان آورد. مردمان آن زمان فکر کردند که دریا از شهرشان دور است پس آتنا را به عنوان الهه ی خود برگزیدند و برایش معبد درست کردند. و به افتخار او نام شهر را آتن نهادند.

پوسایدون که در این نظر سنجیه کاملا دموکراتیک، بازنده شده بود از بین مردم رفت. اگر چه دریا از شهر آتن دور بود اما پوسایدون فقط خدای دریا نیست ! او خدای زلزله هم هست پس برای خشم گرفتن به مردم گاه گاهی شهر را تکان می داد و با زلزله به آنان یادآور می شد که عجب خبطی در انتخاب خود کرده اند. زلزله چندین بار به این شهر آسیب زده است.

سوار بر اتوبوس سه محوره با کاپیتان های خوب و توانا به سمت دیدنی های آتن رفتیم. هوا خوب است. گرم و آتشین نیست که از پا بیفتیم. به منطقه قدیمی آتن رسیدیم. برنامه امروز آکروپلیس ( خرابه ها و موزه ) ، معبد آتنا و معبد ارختئوم ، آگورا محل تجمع قدیم و بعد پیاده به سمت محله پلاکا و دیدار از میدان سینداقما است. آکروپلیس به معنی ارگ خودمان است. در زمان قدیم بر روی بلندی ها، شهر را بنا می کردند که از آسیب دشمن و تاراج آنان در امان باشد. در ایران خودمان، ارگ بم بود که زلزله امانش نداد و فرو ریخت. آکروپلیس 150 متر بالاتر از دریاست. با آنکه زلزله بسیار نابودش کرده اما از مانده ها می توان شکوه و عظمت آن را دید.

از موزه دیدن کردیم. موزه ای که بر روی خرابه های دوران قدیم درست شده است. در زمان ساخت وبعد از آن بسیار مورد اعتراض قرار گرفت که با ساخت این موزه آثار تاریخی از بین می رود اما یونانی ها کار خودشان را کردند و موزه را ساخته و هر چه دستشان رسید از اطراف به موزه بردند. از مجسمه های آتنا فراوان در موزه دیدم.


داستان رقابت پوسایدون و آتنا را هم در موزه به صورت مجسمه ای می توان دید. پوسایدون مردی با چنکگی در دست و آتنا زنی با زره ای از مار در دست. دیدن موزه هنر می خواهد. باید هنر شناس باشی و از باستان چیزها بدانی تا لذت دیدن آثار باستانی با دانش توام شود و آن وقت می شود که ساعت ها دیدن موزه خسته ات نمی کند.

موقع افتتاح موزه همه ی بزرگان از هر کشوری را دعوت کردند به جز انگلستان. چون آنها تندیس بزرگ آتنا را از شهر یونان برده بودند وبه این موزه باز نمی گردانند. یونان با این روش اعتراض خود را به رفتار متکبرانه و نادرست انگلیسی ها نشان داد. عکس گرفتن در موزه به جز چند جا ممنوع است . اما ما فرزندان آدم هستیم که در باغ عدن دست به میوه ممنوعه برد.

اینجا هم برخی عکس می گرفتند اما فرشتگان نگهبان موزه تا جایی که می توانستند مانع می شدند.

از موزه بیرون آمدیم تا به اصل جنس بپردازیم. در اینجا از کوه بالا رفتن هنر کوهنوردی نمی خواهد. شیب آرام است و پله ها کمک حال ، فقط باید کفش راحت و مخصوص پیاده روی پای آدم باشد، کلاه روی سر و عینک بر چشم که آفتاب بر مغز و چشم فشار نیاورد.


آکروپلیس سه هکتار مساحت دارد و معبد پارتنون ساختمانی در مرکز آن است که تقریبا 400 سال قیل از میلاد ساخته شده است. معبدی بزرگ و با شکوه که به معنای محل اقامت باکره هاست. جالب است در زمان ساخت این معبد برخی معماران در آن زمان این سازه را بی ارزش می دانستند. سازه ای که در سال 2007 رسما به عنوان بنای برجسته در میراث فرهنگی اروپا ثبت شد. ستون های بلند و بنای عظیم که زیر آسمان آبی، معبدی بوده برای عبادت خدای خرد ، آتنا. .بعدها از بتکده به کلیسا تبدیل شد و امروزه محلی برای بازدید و دیدن شکوه و ابهت گذشته و لذت بردن از هنر معماری پیشینیان است .

انگار شیراز هستم و در پرسپولیس قدم می زنم. همان ستون ها و همان سازه ها را اینجا می توان دید. شاید بعضی دوست داشته باشند بگویند همین سازه ها و ستون ها را آنجا – شیراز- می توان دید. مهم این است که دو دشمن دیرینه که سازنده دو تمدن بزرگ زمان خود بودند چه شباهت ها با هم داشتند. اینجا به من یادآوری میشود هنر و علم برای عرضه شدن مرز نمی شناسد و به سیاست و جغرافیای سیاسی هم کاری ندارد.



به سمت معبد ارختئوم Erechtheum رفتیم. معبد ی با ایوانی که هنوز سالم مانده با نام ایوان دوشیزگان . سر ستون های ایوان مجسمه های با نقش دوشیزگان است و مجسمه های ازقهرمانان یونان. همین مجسمه ها هم در موزه به نمایش در آمده بود

شهر یونان از بالای آکروپلیس چشم اندازی ویژه دارد

از این بالا می توان آمفی تاتر را دید. هر کسی به فراخور هنر عکاسی خود ،از محیط تصویر برداری می کند .تا بعدها یادآور این دیدار باشد.اینجا محلی است که هنرمند معروف ، یانی ، کنسرتی اجرا کرده .

از خرابه ها به سمت آگورای قدیمی رفتیم. محل تجمع مردم. این قسمت هم خرابه ای است با ستون های فروریخته و برخی سرستونها و...

کلیسایی در آگورا هست که موزه کوچکی است.روبروی کلیسا درختان کهنسال سایه شان را پهن کرده اند تا رهگذران دمی بیاسایند . با دست زدن به سنگ ها و درختها فکر می کنم هزار سال پیش دست مردی یا زنی جوان همچون من بر این درخت یا سنگ ساییده شده . هیچگاه او فکر نمی کرد که روزی، زیر خروارها خاک مدفون شود. شاید سربازی بوده و برای عبادت به این معبد آمده است تا از خدای خود بخواهد تا او را در جنگ با پارس سالم و پیروز بازگرداند ، با دست زدن بر سنگ بدنم مور مور می شود و گویی روح گذشتگان هم بر دستان من دست می کشند.


هر چه قدر ورزشکار باشی و یا تشنه فرهنگ و تمدن و آداب و سنن مردم ، هر چقدر عاشق باشی ، گشنگی طبیعی ترین رفتار بدن آدمی است و خوردن غذا ساده ترین راه پاسخ به آن. به سمت پلاکا رفتیم تا پاداش این گشت و گذار را به بدن خوبمان بدهیم. مثل دیدار از آکروپلیس ازدحام هست اما اینجا دو سمت خیابان صندلی ها قرار دارد و همه نشسته اند و می خورند.

بوی غذا آدم را گرسنه تر می کند. با ورود به آکروپلیس به دوران قدیم می روی و بعد از آگورای قدیم و قدم زدن و آمدن به سمت پلاکا همچنان در دوران قدیم گام بر می داری. انگار مردمان گذشته اینجا می نشستند و گپ می زدند و غذا می خوردند. کباب یونانی شبیه کوبیده خودمان است اما پرو پیمان و پر چرب با نانی روغنی که کباب روش جا خوش کرده. پیاز فراوان و جعفری . جای همه دوستان خالی خستگی در کردیم و روحمان تازه شد و برای ادامه گردش قوت گرفتیم.

از خیابان پلاکا به سمت میدان سینداگما رفتیم. اگر دقت می کردی ارسطو را از دور می دیدی که برای مردمان حرف می زند و بنیان های فلسفه و منطق ی ارسطویی را بنا می نهد. اینجا در قدیم محل تجمع و گپ و گفت مردم بود ولی حالا پارلمان است و سنا. اما هنوز محل تجمع است. مردمی که از دست دولت خسته می شوند و به برنامه های او اعتراض دارند اینجا تجمع می کنند. میدانی برای تخلیه هیجان های جمعی. وقتی رسیدیم که رژه دو سرباز شروع شده بود. این دو سرباز با رفتاری بامزه و رژه ای آرام و با طمانینه این ور و آن ور رفتند. ادای احترامی به کشته شدگان و تعویض شیفت آنان. از دیدن این رژه که خودش کمک به صنعت توریسم کرده به سمت اتوبوس رفتیم. در زیر افتاب سوزان مشغول تماشای رژه بودیم. جمعیت فراوانی مشغول بود و می دید و عکس می گرفت. بعد از اتمام رژه ،کبوترها از دانه خوردن بر روی دستان گردشگران سود بردند.

طلوع ماه از فراز دماغه سونیون

عکاس گردشگر آلمانی

عصر استراحتی در هتل کردیم تا هنگام غروب آفتاب به دماغه سونیون برویم. اگر آتن رفتید دماغه سونیون را از یاد نبرید. بیرون شهر است اما برای ما که اتوبوس همراهمان است بیرون و درون شهر بی معنی است.

در قدیم بر روی این دماغه مجسمه پوسایدون ، خدای دریا ، قرار داشت اما امروز خبری از آن نیست. مردمانی که برای سفر از دریا استفاده می کردند در این معبد قربانی ها کرده و برای آرام کردن خدای دریا از او می خواستند تا کمک کند زودتر به دیار خود بازگردند. بعد از سفر هم خانواده ی چشم به راه او در این معبد دعا می کردند که سفرکرده شان زودتر و سالم برگردد. یا از روی دماغه و ساحل به دریا چشم می دوختند تا کشتی را ببینند.

هنگام غروب افتاب به دماغه رسیدیم. انگار من هم یکی از چشم به راهان سفر کرده ام هستم. ایستاده ام و رقص باد را می بینم. بازی باد با گیسوان همراهان هست وشاهد غروب افتابم، آرام آرام و خونسرد ، خورشید به سمت منزلش رهسپارست.

برخی طاقت نیاوردند و پای خود به دریای اژه سپردند. البته بی نصیب از هدایای آن هم نشدند. توتیا پای یک نفر و دستان دیگری را زخمی کرد. اما تن سپردن به آب دریای اژه و تحمل درد خار توتیا برایشان لذت بخش بود. بعد از غروبی شاد در دماغه سونیون به سمت هتل رفتیم تا روزی پر کار را به خواب شاد جبران کنیم تا فردا


در این عکس که توسط یکی از گردشگران آلمانی تبار گرفته شده ، مردم طلوع ماه را برفراز دماغه سونیون آتن تماشا میکنند

دو شنبه 30 تیر معبد دلفی

یونانی ها مردمان جالبی بودند. فکر می کردند دلفی مرکز عالم است. معتقد بودند که زئوس خدای خدایان برای کشف مرکز عالم دو عقاب را دو سمت رهسپار کرد و این دو در مکانی که امروز برای دیدارش رهسپار بودی به هم پیوستند و نتیجه گرفت که دلفی مرکز عالم است. داستان دیگری هم هست که از آن بامزه تر. پیشگویی به پدر زئوس – کرونوس- فهمانده بود که فرزندش او را خواهد کشت و به همین دلیل تا زئوس دنیا امد قصد کرد او را ببلعد. همسرش که موضوع را فهمید سنگ سیاهی را قنداق پیچ کرد و به خورد همسر داد. او هم خیالش راحت شد اما بعد ها زئوس که زنده بود توانست پدرش را شکست دهد. معجونی به خورد کرونوس دادند و او سنگ سیاه را از بدن خارج کرد. یعنی سنگ را استفراغ کرد. سنگی سیاه که امفالوس نام دارد و این سنگ در مرکز عالم فرود آمد.


180 کیلومتر راندیم به سمت دلفی، رفتیم تا معبد آپولو خدای پیشگویی و آمفالوس و آمفی تاتر و یکی از مراکز بازی های المپیک را ببینیم. از کوه بالا رفتیم و آرام و صبورانه به آمفی تاتر آکوستیک رسیدیم. شکوهی دارد که با حضور در مکان قابل درک است. از محل تماشا چیان به راحتی همه حرف های بازیگران را می شنیدند. در آن زمان که نه بلندگویی بود و نه... معبد آپولو که جایگاه باکره دوشیزگانی بود که حرفهای فرشته پیشگو را برای مردم می گفتند. ترکیبی از شعر و راز و هجا ها که یک راهب آن را برایشان ترجمه می کرد و می شد پیشگویی ها. حرف های دو پهلویی که از هر طرف تعبیر شود به نفع معبد بود. از این راه چه هدایای بی نظیری به معبد رسیده است. تندیس ها و قربانی ها و معابد. مدتها مردم از شنیدن پیشگویی ها بهره می بردند تا زمانی که ناگهان رابطه فرشته با معبد قطع می شود و دیگر پاسخی به درخواست مردم داده نمی شود .

از بالای کوه چشم به چرخانی خلیج کورنیس را می توانی ببینی و چشم اندازی زیبای که از آن بالا وسوسه ات می کند بنشینی و تماشاگر زیبایی ها باشی اما باید به سمت بندر پاترای برویم و کشتی کروز نمی توانست منتظر ما بماند. با خودم گفتم ای کاش یک نفر از ما نقش کاهن و پیشگو را بازی می کرد و دیگران از او پیشگویی می خواستند. بازی بامزه ای می شد. از معبد پایین آمدیم و با خوردن خاکشیر خوشمزه ای جان تازه کردیم. به گردشگران دیگر هم دادیم . یک نفر در حال توضیح دادن بود که نوشیدنی گوارای خاکشیر چگونه درست می شود. مانده بود خاکشیر را چه بگوید. واقعا کار سختی را به عهده گرفته بود.

در جاده پر پیچ و خم و پر درخت و کوهستانی راندیم تا به بندر برسیم. انگار در جاده هراز می رانیم. طبیعت زیباست. در کنار دریا در جنگل کاج ایستادیم تا ناهاری بخوریم . از آب دریای ادریاتیک توتیای چسبیده به سنگ را به سختی جدا کردیم تا همراهان این موجود را با چشم خود ببینند. کوچک با تیغ های فراوان

تا بندر پاترا رفتیم که کشتی کروز و شب کشتی روی دریای آدریاتیک را تجربه کنیم.


ساعت پنج و ربع عصر بود و ما بلیط در دست ،در کشتی رانی بودیم. در حالی که حرکت کشتی ساعت شش بود و فری شاپ سالن انتظار کشتی رانی هم که بسیار وسوسه کننده بود . اما با اصرار ماموران به سمت کشتی رفتیم تا سوار بر کشتی شویم.اتوبوس هم بعداز انجام کارهای مربوط به بازرسی وارد پارکینگ کشتی شد .

یک کشتی 12طبقه بود که 3طبقه آن فقط پارکینگ سواری و اتوبوس و تریلی بود . داخل شدیم و رسپشن کشتی مانند رسپشن هتل، کلید اتاقهایمان را تحویل داد وبه سمت اتاق – کابین کشتی – رفتیم.

چه کسی توی اتاق می ماند ؟ همه بر روی عرشه بودیم و از دیدن دریا و جزایر لذت می بردیم.

ما روی عرشه بودیم که از بلند گو کشتی صدای آشنایی با زبان شیرین فارسی می گفت که گروه شاد و شاد آقای خدا بخشی برای شام به اتاق 1547 بروند. شاهکار آقای شمالی که همه را خوشحال کرد. نه اینکه زمان شام را اعلام می کرد بلکه به خاطر اینکه در کشوری بیگانه که از بلند گویش آلمانی ، فرانسه ، انگلیسی ، اسپانیای و یونانی می شنیدی فارسی پخش شد و چه شیرین است این قند پارسی.


شام حلیم خوردیم. هنوز در ماه رمضان هستیم. اگر چه در سفریم و روزه بر مسافر واجب نیست اما حلیمش را که می توانیم بخوریم. البته برخی هم ترجیح می دادند بر روی کشتی غذای دریایی نوش جان کنند. بعد از شام تا دیر وقت بر روی عرشه نشسته بودیم. با همدیگر آشنا شده بودیم و بیشتر همدیگر را درک می کردیم. آواز می خواندیم و به شکرانه نعمت سلامتی ، دست افشان و پاکوبان بودیم.

مهم نیست پارسی یا ترکی بدانی یا نه. موسیقی زبان بین المللی است و اواز هم موسیقی است. در حالی که ما می خواندیم( ترکی و فارسی) چند آلمانی و ایتالیایی پیش ما نشسته بودند و همچون ما از معجون ترانه ها نشئه شده بودند. تا آخرین لحظه با ما ماندند، در حالی که کمی آن سوی تر از یک بار می توانستند جرعه ای از شراب زمینی بنوشد ترجیح دادند از شراب موسیقی و ترانه نوش کنند.


در این سفر 2دختر و2پسر نوجوان همراه گروه مابودند که با حضور شان فضای برنامه لطیف تر وزبیا تر میشد ، خصوصا که هم سحر خیز بودند و هم اهل هنر ومعرفت

برخی در کابین خوابیدند و برخی تا صبح بر روی عرشه بودند. صبح هم برای طلوع آفتاب بر روی عرشه بودند. اما از بد حادثه آسمان ابری است و بیرون آمدن خورشید از آب نامعین بود.


روز نو شد و ما همچنان بر کشتی نشسته ایم. هوای خوبی است . ناهار حلیم بادمجان با سیرداغ فراوان و پیازداغ و کشک و نعناع داغ توی کشتی فوق العاده بود.

ساعت پنج از بلند گو اعلام کردند اتاق ها را تحویل بدهیم. همه وسایل را از اتاق ها خارج کرده ودر سالن کنفرانس رسپشن هتل ماندیم. تا نزدیک شدن به بندر آنکونای ایتالیا را در عرشه ماندیم تا زمانی که دیگر باید از کشتی خداحافظی می کردیم. حدود هزار کیلومتر بر روی دریای آدریاتیک راه رفته بودیم تا خودمان را به ایتالیا مهد زیبای و هنر برسانیم.

از بندر آنکونا در جوار دریای آدریاتیک و در عرض ایتالیا از یک سمت چکمه ایتالیا 305 کیلومتر راندیم تا به آن سمت چکمه برسیم و در رم و همجوار دریای تیرنی باشیم . شب در هتل domus pacis مجمو عه ای زیبا اما کمی بیرون از مرکز شهر اقامت کردیم و برای نبرد فردا آماده شدیم


چهار شنبه 1 مرداد 93 واتیکان:

کشور ایتالیا باقی مانده ابهت روم باستان است. با پایتختی که از روم باستان برایش، رم مانده است. هر دو را یک جور می نویسند ولی اولی را کش دار می خوانند و دمی را با کشش کمتر که اینطور ابهت اولی را نشان داده باشند.

کشوری بی نظیر که هر ساختمانش و هر بنایش در خود اثری از بزرگان دوره رنسانس را نشان می دهد. یا قلم توانای لئونداردو داوینچی است و یا قلم سنگ تراشیه میکل آنژ

واتیکان 44 هکتار مساحت و کمتر از هزار نفر جمعیت دارد. کم جمعیت ترین کشور مستقل دنیاست. کشوری در درون شهر رم که با حصار ،قسمت هایی از آن جدا شده و در قراردادی که موسیلینی با پاپ نوشته بود در سال 1930 این منطقه از رم به صورت یک کشور مستقل در آمد.

میدان سنت پیتر آنقدر افسونت می کند که صف طولانی ورود به واتیکان را درک نمی کنی. دونیم دایره در دو طرف به دروازه شهر متصل می شود. ستون های بلند که با دستان هنرمندانه میکل آنژ حجار و سنگ تراش نقش هایی دارد دیدندی. سر بر اسمان می بری و باز نقش می بینی و نقش. ستون های عظیم و پر شکوه.

به گیت ورودی رسیدیم و از کنار نگهبانان کنترل کننده آستین و پاچه شلوار گذشیتم و از اشعه هم رد شدیم وبه واتیکان رسیدیم.


همه ی شهر محصور است با حصاری قدیمی به جز ورود به شهر که از میدان سنت پیتر امکان پذیر است. عظیم و زیبا و دیدنی. با بنای نیمه مدوری که به کلیسا منتهی می شود . سازه و میدان را از آسمان که بنگری کلید می بینی. کلیدی به سوی بهشت. جالب است پرچم واتیکان هم از دو کلید که بر روی هم قرار دارند تشکیل شده. یکی طلایی و دیگری نقره ای اولی نمایندگی قدرت معنوی و دیگری قدرت دنیوی را نشان می دهد. این دو کلیدی هستند که حضرت مسیح به پیتر مقدس داد. بالای پرچم نشانه تاج است و پاینش زنجیری که دو کلید را به هم وصل می کند. این پرچم و پرچم سویس تنها پرچم های مربعی شکل هستند

در میدان سنت پیتر صف ایستادیم تا وارد واتیکان شویم. باید بدانیم که طبق سنت نمی بایدبا شانه های برهنه و رانهای برهنه وارد کلیسا شوند. اگر لباس آستین دار نپوشیده اید و یا شلوارک کوتاه تن کرده اید، باید برهنگی با بالاپوشی پوشیده شود. داخل شدیم و به مرکز مقدس عالم مسیحیت وارد شدیم. کلیسای سنت پیتر شاهکار مسلم معماری است. کلیسای که هنرمندان بی نظیری در ساخت آن دست داشته اند. کلیسای که 200 سال ساختش طول کشید. کلیسا را برامانته شروع کرد و میکل آنژ تمام.

واتیکان مسحور کننده است .مجسمه ها و نقاشی ها و دیوار نوشته ها و محراب از سنگ مرمر سیاه. تندیس های بی نظیر حاصل دست سنگ تراشان چیره دست همه و همه واتیکان را ممتاز کرده است. بیخود نیست که در سال 1984 یونسکو کل واتیکان را در فهرست مناطق تاریخی قرار داده است. تنها نمونه ای که کل یک کشور به عنوان اثر تاریخی ثبت می شود.

موزه واتیکان هم دنیایی است برای خودش. در سال 1506 پاپ ژولیوس دوم دستور ساخت این موزه را داد و اکنون با پرداخت ورودیه می توان داخل شد. تندیس های بی نظیر از خدایان و رب النوع و نقاشی ها و دیوار و سقف کشیده ها فراوان است. یک روز هم برای دیدارش کم است. در تمام عمرم این همه مجسمه عریان ندیده بودم. بیشترین مجسمه های عریان دنیا در این موزه وجود دارد. گردن ها خسته بود. از بس سرها در بالا بود وسقف ها را می دید و یا بر دیوار ها می چرخید. همینطور ادامه دادیم تا به نمازخانه سیستین رسیدیم.



انتهای مسیر چند کیلومتری داخل موزه باید به نمازخانه سیستین میرسیدیم .سقف با نقش آفرینش آدم.مهمترین وزیباترین نقاشی میکل آنز در واتیکان . داستان آفرینش را از انجیل تصویر کرده است. دانسته های انجیلی برای درک این تصاویر لازم است ، اما چشم از دیدن زیبایی لذت می برد حتی اگر داستان های انجیلی را نداند.

در انتها از پله های مار پیچی موزه پایین امدیم. از بالا که نگاه کنی مانند صدف حلزونی است . بعد از این همه فشار به چشم و گردن و مغز باید استراحت می کردیم. هتل برگشتیم و بعد از ناهار و استراحت و استفاده از اینترنت بعد از ظهر را برای دیدن قلعه سنت آنجلو برنامه ریزی کردیم.


از میدان پیتر مقدس می توان به سمت قلعه آنجلو مقدس رفت. قلعه ای که امپراتور، هادریانوس ساخت تا مقبره خانوادگی اش باشد اما برای دیگران هم مقبره شد و بعدها جایگاهی برای پاپ ها . بخصوص اینکه از طریق راه های زیر زمینی آن را به وایتکان وصل کردند تا راهی برای فرار اضطراری باشد.

اتفاقا سال 1494 پاپ از دست فرانسوی ها از همین راه گریخت. داستانی بر این قلعه رفته است رود دور قلعه می رقصد. داخل قلعه دیدنی است و بیرونش هم ستودنی. اطرافش کافه هایی برای خستگی درکردن است. شب هنگام هم رستورانی است. فروشگاه های سیار . آثار هنری. هنرمندانی که ساز می زنند و نقاشی می کنند . همه چیز این دور و بر را خوب کرده است. بخصوص که شب هنگام می توانی از نمای شب آن عکس بگیری و بعد کمی آن طرف تر از کلیسای سیستین و میدان پیترمقدس.


افراد داخل اتوبوس و همسفران جالب هستند. از اقوام مختلف.ترک و کرد ، لر ، مازندرانی و گیلک داریم تا کاشانی و شیرازی. ته لهجه ی اصفهانی هم می شنوم اما نمی دانم آیا درست است یا خیر. جمعیت غالب را بانوان محترم تشکیل داده اند. بیشتر خانواده هستیم اما مجرد هم در جمع حضور دارد. کوچک ترین عضو 13 ساله است . همه اقشار هم در جمع هست. مشغول در بازار و بانک و دانشگاه اما دو گروه غالب هستند پزشکان و دبیران. تقریبا همه ورزشکار هستند از کوهنوردان قدیمی و جدید گرفته تا رزمی کاران نیرومند. بیشتر افراد داخل اتوبوس علاوه بر جهانگردی ، ایرانگردی هم کرده اند.


امروز را برای دیدن شکوه معماری پایتخت ایتالیا شهر رم ، وقت گذاشتیم . ابتدا بایستی از کلسئوم دیدن میکردیم . بنایی مدور که یادگار خوی خشن و.... انسانهای عصر باستان رم بوده .در اینجا مردان جنگی یا گلادیاتور ها با حیوانات وحشی ویا باهم نبرد میکردند ودر نهایت آنی که زنده میماند ، آزاد میشد


سپس در رم از ستون تراژان که یادگار پیروزیهای امپراتور تراژان بود و همچنین از موزه جنگ ، چشمه عشاق ، معبد پانتئون دیدن کردیم .عکس فوق از معبد پانتئون میباشد

چشمه نوری که بالای گنبد پانتئون تعبیه شده ، یکی از شاهکارهای معماری این بنا میباشد .امشب را در هتل مان در شهر رم سپری کردیم تا فردا عازم شهر فلورانس شویم

از رم و همه زیبایی هایش باید برویم. قدم زدن در رم، آدم را خسته نمی کند. ساختمانها و نماها و سقف ها حس خوب و شادی به آدم می دهد. هوا هم بد نیست. آسمان آبی، برای ما که مدتهاست آسمان آبی را گم کرده ایم دیدنی است. تعجب آور است که آسمان هم جذابیت سفر باشد !


شب را باید در کمپ توسکانی بمانیم اما قبل از آن باید مکانی را ببینیم که شاهکار خطای مهندسی در آن قرار دارد. همه ی ما خطا کرده و تاوانش را هم داده ا یم. اما هیچ خطایی به این بزرگی برای خطا کارش نام و یاد و خاطره به ارمغان نیاورده است.

برج کج پیزا در شهر پیزا:

برای رفتن به پیزا از رم دو راه وجود دارد یکی کنار دریای تیرنی و دیگری از فلورانس. ما راه دوم را انتخاب کردیم که کمی کوتاه تر بود. حدود 370 کیلومتر راندیم و به شهر پیزا رسیدیم.

در پیزا ساختمان کلیسای جامع پیزا و ساختمان تعمید جیوانی مقدس و برج پیزا کنار هم هستند اما اولین چیزی که از پیزا به ذهن همه می آید برج است. برجی که در سال1173 میلادی برای رقابت با کلیسای سنت مارکوی ونیز شروع شد و هنوز سه طبقه اش تمام نشده شروع به کج شدن کرد.

سپس به مدت صد سال کار ساخت برج نیمه کاره رها شد و دوباره مهندس دیگری دو طبقه به آن افزود و باز حدود صد سال بعد معمار دیگری آن را تمام کرد و برای ایجاد تعادل ، ناقوسها را در مرکز تعادل آن کار گذاشت.

برجی که 14.5 هزار تن وزن دارد وبا هشت طبقه 56 متر طول دارد. حدود 5.5 درجه کج است که از مرکز حدود 5 متر کج .

اما فکر می کردند برج 80 سال بعد می افتد به همین دلیل موسولینی برنامه ای برای تقویت آن ریخت و بازدید برج به مدت 20 سال ممنوع شد تا کار مرمت آن کامل شود .با مرمت آن بازدید برای عموم آزادشد و مهندس ها اطمینان داده اند تا 300 سال دیگر هم برج سرپا می ماند. برجی با این کجی حدود 900 سال دوام آورده است و مکانی برای جذب گردشگران. خدا به مهندس معمارش خیر دهاد.


در کنار این برج کلیسای جامع قرار دارد که در قرن دوازده طراحی شده. نمای بیرونی کلیسا و برج ،با سنگ مرمر و با کارهای ریز و زیبای معماری ساخته شده و البته داخل آن هم بی نظیر و زیباست.

با نقاشی های خوب و معماری دوست داشتنی . منبر خوب و قشنگی داخل آن است که به منبر جیووانی (Giovanni) معروف است جیووانی نقاش و سنگ تراش معروف پیزاست.

برای رفتن به بالای برج و داخل کلیسا باید صفی را زیر آفتاب خدا تحمل کرد. در ابتدای ورود به مجموعه کلیسا و برج به ساختمانی تنها و بلند با گنبد خوش فرم بر می خوری که ساختمان غسل تعمید پیزا است که به ساختمان Pisa Baptistry معروف است.


واما افسانه رموس ورمولوس دو برادر که پایه گذار ایتالیای باستان بودند و توسط یک ماده گرگ که سمبل ایتالیا شده ، نگهداری و بزرگ شدند .

مجسمه این دوبرادر را به همراه ماده گرگی که به آنها شیر میداده ، را در خیلی از مکانهای ایتالیا میتوان دید که یکی از این مکانها ستونی است که دقیقا روبروی برج پیزا قرار داده شده

پیزا و برج و کلیسایش ما را حسابی مجذوب خودش کرد و بعد از دیدار از این مکان برای رفتن به کمپ راه افتادیم. در داخل شهر یک سایه و جای خوب گیر آوردیم و با چای و قهوه از خودمان پذیرایی کردیم که ظاهرا به مزاج مردمان آنجا خوش نیامد . آنها دلشان می خواست از مغازه هایشان قهوه بخریم . با تشریف فرمایی پلیس، ما از پیزای نامهربان خداحافظی کردیم.

در رم و دقیقا صف ورود به میدان پیتر مقدس یک میهمان به جمع ما اضافه شد که همچنان همراه ماست و امروز در پیزا هم میهمان دیگری به جمع ما رسید. اینطوری خوب شد. شوق وشادی در چشم ها موج می زد. همه در شادی این دیدارها شاد بودیم.

در کمپ توسکانی که فوق العاده خاطره انگیز بود شب را گذراندیم. عصر رسیدیم و اتاق ها را تحویل گرفتیم و برای اولین بار در تاریخ ایتالیا استخر را زنانه ، مردانه کردیم و همه توانستند از آب استخر استفاده کنند. تحویل گرفتن اتاق ها هم خودش جزء جذابیت سفر شد. صاحب کمپ، مردی جا افتاده با کمری اندک خم و قیافه ای که کمی آدم را مشکوک می کرد به استفاده از مواد خاص – شاید هم بیماری خاصی داشت ! – اما یک جور آرامش و خونسردی مخصوصی داشت که آدم از دستش کلافه می شد.

کمپ وسیع محیط جنگلی است که توسط کانکس های مجهزی با فاصله خوب و حریم مناسب قرار گرفته است . درختان و شمشاد ها حیاطی برای هر کانکس ساخته و کمی آن ور تر چادرهای مسافرتی و با آن طرف تر ماشین های کاروان جا خوش کرده بودند. شام پاستای مخصوص خوردیم که توسط خانم ملکی آماده شده بود. ایتالیا باشی و پاستا نخوری ؟! حالا چه فرقی دارد که پاستا را از ایران برده باشی یا نه ! مهم پاستا خوردن است که خوب موقعی برای سرو شدن آن انتخاب شده بود.


قدم زدن صبحگاهی روز شنبه در اطراف این منطقه مرا برد به روستای دوران کودکی ام . اینجا ترکیبی از سنت و قدمت با همراهی مدرنیته ادم را متعجب می کند که چه خوب می شود این دو را با هم ارایه کرد. بدون آسیب زدن به هر کدام . وقتی قدم می زدم صدای آواز خروس تازه شروع شده بود. می توانستی دست بلند کنی وسیب درشت وآبدار بچینی . خیلی هوس کرده بودم از حیاط یک کشاورز گوجه بچینم. چقدر درشت و وسوسه انگیز بود.

صبح شنبه است به سمت فلورانس حرکت می کنیم. همه 55نفر در اتوبوس جا خوش کرده و 84 کیلومتر بعد فلورانس بودیم. می گویند فلورانس موزه ای سر باز است. اما من می گویم فلورانس یا بقول مردمان اینجا فرنزه شهر گنبد هاست. هر جا نگاه می کنی ساختمانها با سقف سفالی به رنگ نارنجی و گنبدهایی با ابعاد و اندازه های مختلف بیرون زده است که زیباترین آنها گنبد کلیسای سانتا ماریا دلفیوره است.

کنار رود آرنو ماشین را پارک کردیم تا برای دیدار از موزه سر باز وقت کافی داشته باشیم.


مسیر پیاده روی از کنار رود آرنو به طرف مرکز فرهنگی فلورانس

به کلیسای سانتا ماریا دلفیوره رسیدیم. گنبدش نمونه ای یکتا در دنیا است. البته برخی معتقدند که گنبد مسجد سالطانیه زنجان یگانه روزگار است اما متاسفانه بلندگو دست اینهاست و گردشگر هم که این سمت بیشتر می آید ، ولی از حق نباید گذشت که فیلیپو برونلسکی که ریاضی دان و مهندس و معمار بود با ترکیبی از نقاشی و معماری کلیسا را فوق العاده زیبا طراحی کرد. انگار نقاشی است بر روی تابلو . او آغازگر ساخت کلیسا نبود و قبل از او آرنولفودکامبیو آن را شروع کرد اما زود مرد و کارش را ندید. اگر فیلیپو برونلسکی نبود این اثر هم بدین صورت نمی ماند. می شد مثل بسیاری از بناهای اینجا که گردشگران از آن بی خبرند

گنبد کلیسا دو لایه است ،که لایه داخل با نقاشی های بی نظیر تزیین شده است . ما بالاتر رفتیم واز سقف گنبد، شهر زیر پایمان را دیدیم. ابهتی است که باید دید و درک کرد. منظره پانورومای شهر در برابرت قرار میگیرد. می گویند تعداد پله ها 463 عدد است . ازتفاع گنبد هم 90 متر.

مناره ی کنار کلیسا با ارتفاع 84 متری اش دیدنی است . از آن هم بالا رفتیم و شهر را دیدم. بیشتر برای دیدن خود گنبد از این همه پله بالا رفتیم. از اینجا می شد گنبد را با دقت بیشتری نگاه کرد.

برونلسکی برای گنبدش هم با محاسبه های پیچیده توانست دیگران را راضی کند که این گنبد نمی افتد ، چون ظاهرا هنوز کسی ازمعماران ایتالیا گنبد سلطانیه را ندیده بودند.

اما هر چه هست او با زبان ریاضی و طراحی .... دیگران را راضی کرد تا توانست گنبدی بسازد که او را برنده جایزه معماری کرد و موجب شد امروز ما برای دیدنش کلی توی بایستیم تا بر بالای گنبد شهر راتماشا کنیم .



راهرویی که گردشگران را به بالای گنبد کلیسا میرساند

در فلورانس مردم محلی کوچه و بازار همه دستی در هنر دارند

دیدن پل وکچیو یا بقول ایتالیایی ها Ponte Vecchio هم فال است و هم تماشا. پلی که در سال 1333 درست شد و چند بار خراب و دوباره سازی شد و الان هم برای دیدن است و هم می شود از آنجا خرید کرد. طلا و جواهر. رود آرنو را کمی ادامه بدهی و بعد به سمت چپ بروی به میدانی می رسی شلوغ و پر ازدهام. جمعیت ایستاده اند و از مجسمه ها عکس می گیرند. کاخ Vecchio Palazzo با مجسمه های در دو طرف ورودش اش همه را مجذوب خود کرده . داخل هم اگر بشوی با نقاشی ها و مجسمه های ساخته سنگتراشان دوره رنسانس روبرو می شوی. یک نسخه از کپی مجسمه داود میکل آنژ هم اینجا نگه داری می شود.

بیرون میدان رواقی است با مجسمه معروف پرسئوس که در یک دستش شمشیرش را می فشارد و در دست دیگر سر مدوزا را نشان می دهد. افسانه و اسطوره ها اینجا به کمک می آیند. این محل با نام Loggia dei Lanzi معروف است و داخل آن مجسمه های بی نظیری دیده می شود. مجسمه منلاس که بدن پارتیکولوس را در آغوش گرفته . بدنی که در جنگ تروآ کشته شد. در همین میدان دیده می شود. اینجا آنقدر مجسمه و افسانه و اسطوره هست که سر آدم گیج می کند


در مسیر بازدید از مکان ها باران بارید. با نم نم شروع کرد وبعداز دقایقی قطع میشد. مردم همه در دست شان بارانی های پلاستیکی دارند. دست فروش ها را دیده بودم که بارانی پلاسنیکی می فروشند اما علتش را نمی دانستم . موقع برگشت نم باران قدری تند تر شد. فکر کردیم رگبار فصلی است و سریع بند می آیداما تا انتهای پیاده روی که حدود بیست دقیقه بود باران بارید و بارید وبارید تا حسابی خیس شدیم.

عده ای هم کنار اتوبوس ناهار می خوردند که آنها از نعمت بارش نصیب بردند و حسابی همه خیس شدیم. چه بارانی . واقعا قدم زدن زیر باران لذت بخش است

به طرف تپه میکل آنژ رفتیم .دیدن بام فلورانس که از بالا می توانی شهر را زیر پایت ببینی خوب بود. اتوبوس را پارک کردیم تا از شهر عکس بگیریم و مجسمه حضرت داود را خوب تماشا کنیم. هوا ابری است و چای دارچین با نبات چقدر چسبید .مجسمه حضرت داود که شاهکار سنگتراشی است توسط میکل آنژ در سن 26 سالگی از سنگ یکپارچه تراشیده شده است.


این هم عکسهای دیگری از کمپ جنگلی توسکانی


از فلورانس و دیدن این همه زیبایی دل کندیم و به سمت ونیز راه افتادیم. 256 کیلومتر راندیم دوباره به سمت دریای آدریاتیک رسیدیم اما این بار در شمالی ترین قسمت دریا بودیم.

کمپ ونیز به زیبایی و اثر گذاری کمپ توسکانی نبود. اینجا بیشتر یک کمپ کنار دریا بود ولی توسکانی کمپ کوهستانی. با ورود ما به پیزا پشه ها مراسم میهمانی گرفتند. تا کنون بوی اینهمه خون پاک ایرانی به مشامشان نرسیده بود

برای رفتن به ونیز باید سوار کشتی شد. ایستگاه Fusina سوار شدیم در ایستگاه Zattere پیاده شدیم. این روزها چیزی که خوب یاد گرفته ام این است که کیفم را دو دستی نگه دارم و جایی که باید به آن برگردم را به ذهن بسپارم . البته با روش تکنولوژیک این کار را می توان انجام داد. محلی که باید به آن برگردم را با عکس گرفتن ثبت می کنم. ونیز نسبت به دیگر شهرها گدای بیشتری دارد. با ورود به این شهر یاد فیلم های قدیم افتادم که مرد یا زنی عصا به دست و ظرفی در دست مشغول جمع کردن سکه ها از رهگذران است. سماجت گدایانشان قابل توجه است. نمی دانم به زبان خودشان چه می گویند اما در جستجوی سکه هستند.

اگر بگویم ونیز شهر آبراه هاست خطا نیست. کانال بزرگ و آب راه های بین شهر و ساختمان ها مثل خیابان و کوچه عمل می کند. گاندولا و کشتی و اتوبوس دریایی و آمبولانس دریایی هم در این آب راه ها می رانند و البته عابرین پیاده هم از روی پل های دیدنی می گذرند و به این سو و آن سو می روند. پل رآلتو و پل آکادمیا بزرگ و قوسی شکل و شکیل هستند. و آنچه به چشم میخورد پل های بزرگ وکوچک فراوان .


میدان سنت مارکو و باسیلیکای سنت مارکو از دیدنی های این شهر است. منار این میدان و کلیسا تا مدتها مورد رشک وحسد مردمان پیزا بود و همانطور که قبلا گفتم برج پیزا برای رقابت با این برج درست شده بود. البته منار این کلیسا یکی دو بار فروریخته و بازسازی شده است. در این دوره گردشی که ما انتخاب کرده ایم برخی مکانها در حال باز سازی بودند و از بد حادثه کلیسا هم در حال بازسازی بود. فقط از داخل کلیسا و منبر آن و نقش های فوق العاده اش دیدن کردیم.

مجسمه ی چهار اسب The replica horses که در سال 1254 ساخته و در بالکن کلیسا گذاشته شده بود در سال 1797 توسط ناپلون به فرانسه رفته ولی درسال 1815 دوباره به بالکن برگشت و در حال حاضر اصل آن در ( از سال 1970) در موزه سن مارکو قرار دارد وآنچه در بالکن کلیسا مشاهده می شود نمونه ای مشابه آن است.


پنج گنبد این کلیسا با شکل خاص شرقی طراحی شده اند. حتی نقش های داخل کلیسا هم شرقی تر هستند. شبیه گنبد هایی که در کارتون سنباد می دیدیم. سوالی که ذهن مرا مشغول کرد این بود که آیا در قرن نهم وقتی این ساختمان را بنا گذاشتند؛ مقصد ساخت کلیسا بود یا کاخی در خور فرمانروایان دوچ. میدانی وسیع به شکل مستطیل که دور تا دور آن را ساختمان های اداری احاطه کرده که در قسمت پایین آن طاق نمادارند. در یک ضلع مستطیل هم کلیسا و گنبدش هست. گویی کاخی است که برای حضور پادشاهی که رعایای خود را از بالا نظاره کند ساخته شده است. برج ناقوی کلیسا با 99 متر ارتفاع هم برج دیده بانی و هم فانوس دریایی بوده است.

ونیزبه شیشه هایش معروف نیست اما کارهای شیشه ای کار دست استادکاران فوق العاده ماهر هم در اینجا به معرض نمایش در می آید.

از دیگر نمادهای ونیز ماسک میباشد



گاندولا سواری یکی از تفریحاتی است که هر گردش گری به آن علافه مند است اگر چه شش نفر داخل یک قایق باریک می نشینند و پارو زن با پاروی بلندش آنها را بیست دقیقه در آبراه ها می گرداند. قایق ران با آن بازو های ورزیده اش هشتاد یورو برای هرگردش دریافت می کند. فرقی هم بین بچه ده ساله و آدم هشتاد ساله ندارد.

هر صندلی یک نفر محاسبه می شود. چقدر هم قایق ران ها در این مورد جدی هستند. قایق ران با زبان انگلیسی احوال پرسی کرد وشروع به توضیح دادن کرد. خانه مارکو پولو را نشانمان داد که فرقی با خانه های دیگر نداشت. خانه هایی که در حال نابود شدن هستند.


ناهار در رستوران خوردیم. قیمت نوشته شده برای غذا بدون احتساب کمسیون و مالیات است و در نتیجه موقع دیدن صورت حساب کمی جا می خورید اما کاری نمی شود کرد، غذایتان را خورده اید دیگر برای جا خوردن جا ندارید !!!!! اگر خیلی اهل نشستن در رستوران نیستید می توانید با غذایی در دست ، هنگام قدم زدن ناهارتان را نوش جان کنید. در دست گردشگران ژلاتوی ایتالیایی هم هست. از رم و فلورانس و پیزا و ونیز ژلاتو همه جا دیده می شود.

گردش در شهر و دیدار این شهر که اگر توریستی نداشت الان توی آب غرق و خالی از سکنه بود یادم انداخت که چطور می شود یک تهدید را به فرصتی مناسب بدل ساخت . کاخ سانتا سوفیا را از بیرون دیدیم. کاخ و نمای آن در آب زیبا و دیدنی است. این کاخ را با نام کادورو هم می شناسند که معنی قصر طلایی می دهد. در راستای کانال بزرگ دیده می شود . هنگام برگشت به ایستگاه از کلیسای سانتا ماریا دِلا سَلو دیدن کردیم. مردم در حال نیایش و عبادت هستند. عده ای شمع خریده و نذر خود ادا می کنند.

شش روز در ایتالیا که مساحتش حدود یک ششم ایران و جمعیتش در سال 2012 حدود 60 میلیون نفر است ماندیم. سرسبز و پر از گشتزار. گویی همه مناطق سر سبز کشور ما را در اینجا جمع کرده اند و از کویر و مناطق کم آب خبری نیست. در مسیر گندم و آفتاب گردان می دیدیم. که بعضی درو شده اند و برخی در انتظار. موستان های فراوان دیده می شد. موستان بیشتر شبیه مزرعه است تا باغ ، قد درختان کوتاه و از قد یک ادم کوتاه تر است. ایتالیا دیدنی است و زیبا و خاطره انگیز و افسونگر

باید از ایتالیا به سمت سویس برویم. از حاصل دست استادکاران و معماران و نقاشان چشم برداریم به سمت جایی برویم که خداوند قلم موی مهربانش را بر آن کشیده و اثری ساخته زیبا. فردا صبح به کشور آلپ و پنیر و شکلات و دریاچه ها می رویم


دوشنبه و سه شنبه 6 و 7 مرداد 93 لوکارنو ، سویس

از ایتالیا به سمت سویس می رویم. با آنکه هر دو در شینگن هستند اما قدری معطلی در مرزسوییس– ده دقیقه – برای عملیات مرزبانی داشتیم. برای ما مسافران هیچ زحمتی نداشت جز انتظار اندک. راننده بود و لیدر بود وپرداخت عوارض و... به روستای کومو که مرز مشترک بین سویس و ایتالیا ست رسیدیم. دریاچه ای با همین نام در دید ماست. آسمان آبی و دریاچه هم آبی و کوه سرسبز با تک لکه های سفید در آسمان چه شگفت انگیز است. در جاده ای که کوهستانی است رانندگی می کنیم و از دریاچه ها می گذریم.


روز به نیمه رسیده بود که از خاک ایتالیا به خاک سویس وارد شدیم. در جستجوی پارکینگ مناسب برای ناهار.

ساعت یک و نیم بود که در پارکینگ خوب و خوشی اتوبوس ایستاد. دستشویی و سطل های زباله فراوان و میز و صندلی برای گردشگران همه چیز مهیاست. تا ناهار که مرغ و پلوست آماده شود تمشک وحشی در دستان ما بود و می خوردیم. این مدت حسابی تمشک با اندازه های بزرگ چیدیم وخوردیم ، اما مزه اش خیلی دندان گیر نبود. ولی تمشک این جا خوب و خوشمزه است. ناهار زرشک پلو با مرغ خوشمزه ای هم خوردیم و راه افتادیم تا در اولین فرصت برای چای دارچین و نبات ، پارکینگ مناسبی پیدا کنیم. فکر کنم به تهران برسیم هر کدام معتاد چای دارچین شویم. و شانس بیاوریم وزن ما اضافه نشده باشد.


به جای پارکینگ به سمت دریاچه لوکارنو رفتیم تا چای را در شهر کوهستانی لوکارنو نوش جان کنیم . هفته دیگر چهارشنبه جشنواره فیلم لوکارنو همین جا برگزار می شود و فکر کنم اینجا جای سوزن انداختن نباشد. هوا ابری است. نم نم باران می بارد. در شمالی ترین قسمت به دریاچه Maggiore ایستادیم و از دیدن دریاچه لذت بردیم و خودمان را در هفته بعد تصور کردیم. پشت به دریاچه و رو به کوه ایستادم و از کوه سرسبز و ابری که همچون مه آرام آرام از روی کوه کنار می رفت دیدن کردم.

انگار لاهیجان هستی و به شهر و دریاچه ی مصنوعی اش نگاه می کنی اما اینجا همه چیز شفاف تر و تمیزتر و زیبا تر بود.

عکس فوق ، فروردین ماه سال گذشته توسط یکی از گردشگران گرفته شده


عکس فوق نیز برای فروردین ماه میباشد

در کنار دریاچه دو چنار کهنسالی هست که پنج نفر آن را در آغوش گرفتیم تا دستان ما به هم رسید. هر دو سالمند و قدیمی اما سالم و شاداب. چند سال طول کشیده تا چناری اینچنین تناور اینجا رشد کند. مسیر ورود به لوکارنو حس ورود به روستایی شاد را به آدم می دهد. همه جا موستان است و گندم زار. فرودگاه خصوصی که پرواز های کوچک را هدایت می کند همین نردیکی است. بعد از دیدن شگفتی های طبیعت شهر ودریاچه لوکارنو به سمت زوریخ راندیم و ساعت حدود هفت عصر بود که از تونلی طویل زیر آلپ گذشتیم حداکثر سرعت هشتاد کیلومتر درساعت بود و یک ربع طول کشید که از آن رد شدیم. احتمالا بیست کیلومتر بود.

بعد از عبور از تونل دریاچه ای کنار ماست . انگار در مسیر جاده کوهستانی رانندگی می کنی و رودی در کنار توست. دریاچه بسیار طویل است وما در راستای طول آن رانندگی می کنیم. کنار یک مهمانپذیر نگه داشتیم تا از دیدن کوه و دریاچه و آسمان زیبا لذت ببریم و البته مجسمه چوبی غول پیکری داشت که کنار آن عکس گرفتیم.


امشب شب عید فطر است و اخرین روز ماه رمضان به هتل در زوریخ رسیده ایم. هتل ibis زنجیره ای است و ما در هتل Hotel Ibis Zurich Adliswil وسایل مان را پیاده کردیم و اتاق تحویل گرفتیم. همه در تکاپو هستند که عید را به خانواده تبریک بگویند اما اینجا دو ساعت و نیم از تهران عقب تر است و در تهران همه خواب هستند.

صبح سه شنبه روز عید فطر با راندن 50 کیلومتر به سمت آبشار راین رفتیم. دو راه برای رفتن به آبشار هست ، یکی اینکه تماما در خاک سویس رانندگی کنی و دیگری اینکه از سویس به آلمان رفته و دوباره به خاک سویس برگردیم. ما راه اول را برگزیدیم. رود راین با 1320 کیلومتر طول یکی از طویل ترین رودهای اروپاست که از آلپ سرچشمه می گیرد و از سویس و آلمان و فرانسه و هلند عبور می کند. حداکثر ارتفاع آبشار 23 متر و پهنای آن 150 متر است. خیلی شبیه آبشار هایی که تصور می کردم نیست اما ابهت دارد ، بخصوص اینکه با درست کردن محیط مناسب و هدایت گردشگران به محدوده آبشار حس نزدیک شدن به آن به آدم دست می دهد و قدرت ویرانگرآب را می توان از نزدیک حس کرد.


در میان رود جزیره ای هست و بر فرازش قلعه ای ، که گردشگران می توانند با قایق به آن جا رفته و از آن بالا رود را و آبشار را نظاره گر باشند.

قایق ران با مهارت بسیار بالا از میان امواج ، قایق را هدایت کرد تا گروه مان را به کنار جزیره وسط رودخانه برساند

جزیره کوچک بود وبه محض اینکه از پله های فلزی بالا میروی ، باید عکس بگیری و برگردی تا فضا را برای گروههای بعدی ، باز کنی

سویس یکی از کشورهای پر دریاچه و پر آب دنیاست. بزرگترین منبع یخچال های طبیعی است و با این همه به تازگی برنامه ای را شروع کرده که از بحران آب در سالهای آینده جلوگیری کند. بحران آب در کشور خود !!!

در کنار رود خانه راین و آبشارش با طبیعت زیبا و سرسبز آلپ ماندیم و از دیدن این همه زیبایی لذت بردیم و خودمان را برای صرف ناهار آماده می کردیم. کلیسای کوچکی اینجاست. ناقوسش به صدا در آمد اما خیلی طولانی تر از معمول بود که زمان را نشان دهد. معلوم شد یکی فوت شده و مراسم تدفین اوست. ناقوس هم به احترام او به صدا درآمده است. قبرستان کوچکی اینجاست کنار کلیسا . چقدر زیباست . آدم دلش می خواهد اینجا زیر آسمان ابی و کنار رودی قدیمی و کوهی سترگ و سرسبز دفن شود.

تقریبا همه با تعجب به ماشین ما که مشخص بود ایرانی است نگاه می کردند . از ما می پرسیدند این همه راه را با اتوبوس به اینجا آمده اید. و با احترام و تعجب با ما حرف می زدند.


آبشار راین بزرگترین آبشار اروپا است که از رودخانه راین تشکیل شده . امواج این رودخانه در مسیر طولانی خودش آنقدر مهیب است که هیچ حیوانی تاب زندگی در این رودخانه وآبشار را ندارد به جز نوعی ماهی که مار ماهی خوانده میشود

بعد از ظهر به سمت دریاچه زوریخ رفتیم و خیابان بانهوف . فروشگاه های خیابان خیلی شیک و اجناسش گران است. دریاچه با قو های فراوانی که در آن بود دیدن داشت. خیلی ها مشغول غذا دادن به قو ها بودند و از آنها عکس می گرفتد.

زوریخ انواع قطارهای شهری را دارد. در خیابان انواع خطوظ را می بینی و چند ریل . تراموای شهری و قطار برقی مدام در تردد هستند . حمل ونقل عمومی اش قابل توجه است.


سویس جای دیدن ساختمان قدیمی یا کلیسانیست. اگر چه ایستگاه بی نظیر قطارش در کنار دریاچه زوریح و یا کلیسای رومی شهر زوریخ به نام محلی گراسمونستر (Grossmünster) و یا بزرگ ترین ساعت و برج ساعت که در سال 1534 نصب شده با نام برج ساعت سنت پیتر تماشایی هستند، اما زوریخ به دریاچه و کوه و طبیعت و هوای پاک وسالم و آرامش بی حدش معروف است

ساعت های دقیق و شکلات های خوشمزه و ما باید این همه نظم و ترتیب را بگذاریم و به سمت پاریس برویم که در نقطه مقابل سویس قرار دارد.


چهارشنبه 8 مرداد تا جمعه 10 مرداد 93 پاریس

از سویس به سمت فرانسه راه افتاده ایم. دو تفاوت اساسی در مسیر مشهود است. اول اینکه شرایط دیگرکوهستانی نیست و بیشتر هموار و مسطح است و البته همچنان سرسبز . دوم اینکه پارکینگ های بین راهی بیشتر جنگلی است. منطقه وسیعی از جنگل هست که یک قسمت کوچکش را پارکینگ کرده اند با دستشویی و توالت و محلی برای نشستن. می توانی درون جنگل بروی و گردش کنی. در همین تفاوت دوم یک نکته ی مهم وجود دارد. تا کنون بعد از یونان دستشویی های بین راه خیلی ناجور نبودند. برخی خیلی تمیز و برخی معمولی اما از این به بعد با توالت و دست شویی های نه چندان تمیز روبرو هستیم.

در اولین پارکینگ جنگلی ایستادیم و از سیب جنگلی اینجا مزه کردیم. ترش بود مثل سیب های جنگلی شمال.


داخل جنگل با آن رطوبتش روی زمین چندین لیسه دیدم ، با رنگ نارنجی تیره. چه رنگ متفاوتی داشت و چقدر درشت بود. ادامه راه دو طرف اتوبان جالب است. یکهو جنگل انبوه می بینی و بعد مرتع وسیع و بعد دوباره جنگل و مرتع. فرانسه 640 هزار کیلومتر مربع است و در سال 2012 حدود 66 میلیون نفر جمعیت داشت. حدود 28 درصد از خاک فرانسه جنگلی است.

برای ورود جاده ای به پاریس، حس متفاوتی نسبت به شهرهای دیگر داشتم. ورودی شهر نامرتب و خیابان ها و دیوارها پر از نوشته و کثیف بود. تا کنون هر شهر وارد می شدیم ورودی شهر تقریبا مشابه داخل آن بود. تمیز و مرتب اما اینجا یکهو وارد یک کلان شهر می شوی . انگار وارد تهران شدی. رانندگی در پاریس هم مثل باقی شهرهای اروپا نبود. برای اولین بار صدای بوق از ماشین ها می شنیدم. انگار مردم کمی عجول تر از جا های دیگر بودند.

هوا روشن است و وقت برای دیدار از برج ایفل هست. به سمت برج می رویم و در صف می ایستیم تا از این سازه که روزگاری بلندای آن زبانزد جهانیان ،بود دیدن کنیم. ساخته آقای گوستاو ایفل که برای صدمین سالگرد انقلاب فرانسه و در نمایشگاه جهانی ساخته شد ودر سال 1889 به پایان رسید. سازه ای فلزی که 324 متر طول و در زمان خود مرتفع ترین سازه ها به شمار می رفت. البته بسیاری از بزرگان فرانسه نظیر امیل زولا ، الکساندر دوما از ساخت این برج ناراضی بودند اما هر چه هست اکنون یکی از پر بازدید ترین مکانها در دنیاست.

بالا رفتن از برج با آسانسور تا آخرین مرحله نیاز به تعویض دو آسانسور دارد. از بالا می توانی رود سن را تماشا کنی که در حرکت است. هوا تاریک شده و شهر با نور چراغ هایش زیر پای ما روشن دیده می شود. از آن بالا می توانی میدان شان دو مارس را ببینی و خط سیر را اگر ادامه دهی مدرسه نظامی پاریس آن سو تر دیده می شود.



برج ایفل را هم روز دیدیم و هم در شرایط چراغانی شده اش. چقدر زیبا و با شکوه است. از هر جای شهرمی توانی برج را تماشا کنی اما از آن سوی رود سن و از دور وقتی کنار پل ها هستی این برج با شکوه تر جلوه می نماید . از برج فاصله گرفتیم و دور شدیم تا در هتلی کنار رود سن جا گرفتیم، استراحت کردیم تا خستگی ورود به پاریس از تن برود.

نکته ی دیگری که صبح بعد از ورود به پاریس متوجه شدم متفاوت بودن هتل های پاریس است.هتلهادرپاریس نسبت به سرویسی که ارایه می دهند گرانتر هستند. صبحانه خوردیم و به سمت موزه لوور رفتیم. کاخ لوور که در قرن دوازده ام توسط فیلیپ دوم ساخته شد منزلی برای شاهان فرانسه بوده که بعدها در انقلاب فرانسه سر از تنشان جدا شد و این مکان با آثار بی نظیرش از سال 1792 تا کنون به عنوان موزه عمومی مورد استفاده قرار گرفته است. داخل آن می توان آثار فاخری از دوره های مختلف و کشورهای مختلف را تماشا کرد.

جهانی است برای خودش این موزه. اگر دانشجوی هنر هستید یا مشتاق هنر یک روز برای بازدید از موزه لووربسیار اندک است. باید هفته ها برایش وقت بگذاری اما ما اگر مشتاق هم باشیم وقت نداریم. با کارت ایکوموس بدون پرداخت وجهی به داخل موزه رفتیم. بیش از 35 هزار اثر هنری در بیش از هشت قسمت موزه نگهداری می شود.

هر بار از هر قسمت که بازدید می کردیم باز می گشتیم به زیر هرم شیشه ای که ظاهری نچسب با این تاریخ کهنسال دارد. بنایی شیشه ای که به هرم شیشه ای معروف است و زیر آن که محل ورود کاخ است در سال 1988 شروع و یک سال بعد پایان یافت. بیرون موزه هم ساختمان کاخ و مجسمه ها دیدنی هستند.


ما به قسمت ایتالیا و بین النهرین و ایران و مصر رفتیم. شکوه ستون وسرستون گاو دوسر معبد آپادانا که از شوش به اینجا منتقل شده بود افسون کننده است.

سنگ نوشته کمان داران که به صورت دیوار کامل در اینجا به نمایش درآمده شکوه دوران قدیم ایران را نشان می دهد. لوح حمورابی و قسمت هایی از تخت جمشید را تماشا کردیم. ظروف گلی و نقش برجسته های آشوری و گاوبالدار آنان را تماشا کردیم.

مومیایی های مصری و اله ها و خدایان آنان را تماشا کردیم.

موزه لوور را که تماشا می کنی متوجه می شوی شهرت چقدر موجب تجمع مردم می شود. دور وبر نقاشی مونالیزا لبخند ژکوند آنقدر شلوغ بود که به راحتی نمی توانستی نزدیک شوی. هر کس می خواست با عکس گرفتن در کنار این تابلو نشان دهد وارد موزه شده است. تابلوهای دیگر هم فراوان بازدید کننده دارد اما این تابلو یک چیز دیگری است

از موزه و تندیس ها جدا شدیم و به سمت پل عشاق راه افتادیم تا به خیابان سوربون و کلیسای نتردام برویم. پل عشاق جالب است پلی بر روی رود سن که از قفل هایی که بر تنه پل بسته شده ، پر شده است. عشاق بر روی قفلی نام خود را می نویسند و به دیواره پل قفل می زنند و کلیدش را ته رود می اندازند. نشانه ای از پایداری عشقشان .

خیابان سوربون راکه تا انتها بروی به دانشگاه سوبون می رسی وکلیسای نتردام و منارهای آن مشهود است. کلیسایی که با آثر بی نظیر ویکتور هوگو نام آور شد. گوژپشت نتردام که داستان مردی است با قوز در پشتش که عاشق دختر کولی می شود کازیمودی گوژپشت در بین برج های دوقلوی کلیسا در رفت و آمد است.

در محل فعلی کلیسای نتردام در قرن چهارم معبدی وجود داشت که در قرن چهارم به همان صورت به کلیسا تبدیل شد اما به دلیل افزایش جمعیت در قرن دوازده ام این معبد خراب شد و ساختمان دیگری به جای آن ساخته شد. دو قرن ساخت کلیسا طول کشید و در سال 1345 میلادی پایان یافت وناپلئون در آن تاجگذاری کرد .کلیسا در زمان خود طویل ترین کلیسا بود اما الان فقط به عنوان زیباترین اثر معماری گوتیک معروف است.

ناهار سرپایی و درحال قدم زدن چقدر جالب است. سرپایی قدم زدن و ناهار خوردن به عنوان عادتی است در این شهرها. آدم دلش می خواهد کوله بر پشت و ساندویچ در دست درشهر بگردد. برای ما که وقت، حکم کیمیا را دارد نشستن برای ناهار لازم نیست.


بعد از ظهر به سمت طاق نصرت پاریس رفتیم. میدان شارل دو گل که از محل اتصال دوازده خیابان درست می شود که معروف ترین آن خیابانها شانزلیزه است. در وسط این میدان بنای عظیمی به افتخار جنگجویانی که در راه فرانسه - بخصوص در دوران حکومت ناپلون – جان خود را از دست داده اند ساخته شده است.

میدان شهدای گمنام است. در ضلع شرقی این بنا به سمت خیابان شانزلیزه سربازی دفن شده که همیشه اتشی بر روی مزار او روشن است. وهر عصر طی مراسم با شکوهی این آتش تجدید می شود. خوشبختانه ما در زمان مراسم به میدان رسیدیم. مراسم رژه و سان و مارش نظامی است .

قدم زدن در خیابان شانزلیزه هم حالی دارد. با آرامش و طمانینه . پیاده رو هر طرف خودش به اندازه یک خیابان است. فروشگاه ها در شرایط حراج هستند و کافه ها هم مشغول پذیرایی از مردم. هر چه به تاریک شدن هوا نزدیک شوی ، فروشگاه ها تعطیل و کافه ها باز می شوند.


صبح جمعه به سمت کاخ ورسای رفتیم. کاخی که به دستور لویی چهارده ام ساخته شد و رسما در سال 1682 گشایش یافت. پادشاه هم می خواست از شهر دور باشد و هم می خواست همه ی درباریان را تحت کنترل داشته باشد و هم اینکه مانع دست درازی درباریان به املاک در قسمت های دیگر شهر شود. به همین دلیل دستور داد تا کاخی در بیرون شهر و در روستایی با نام ورسای بسازند که از چیره دست ترین معماران و تزیین کاران برای این کار استفاده کرد. و سپس لویی، درباریان و قضات و دیگر دیوان سالاران را مجبور کرد به این سمت بیایند.

معماری این کاخ و باغ قسمت جنوبی آن بی نظیر است. باغ ورسای و فواره هایش از دورن کاخ و ایوان دیده می شود . نقاشی ها و مجسمه ها و سقف نگاره ها همه فوق العاده بود. و باغ هم که به دریاچه ای بی انتها منتهی می شود زیبا و دیدنی بود

ناهارمان را بیرون کاخ ورسای نوش جان کردیم. خوب بود ،حس کردیم در چند قرن گذشته هستیم و مشغول نوش جان کردن ناهار در کنار درباریان هستیم. فقط اگر یک دست فروش مزاحم ،عیش ما را منقس نمی کرد همه چیز خوب بود. دست فروش آمد و با ساعت و روسری و آینه های کوچک خود ما درباریان را به خود مشغول کرد.


ناپلون بناپارت بعد از مرگ در جزیره موریس و بر اساس وصیت نامه اش به کنار رود سن بازگردانده شد و در محلی دفن گردید که پیش از آن لویی چهارده ام آن را برای نگهداری سربازان معلول استفاده می کرد. بنای آرامگاه ناپلون از یک طرف به موزه جنگ متصل است و با دیدن ابزار و ادوات جنگی می توان از ساختار جنگ اوری مردمان قدیم اطلاع کسب کرد. شوالیه ها و اسب های ذره پوش و انواع ذره و خود و باقی ادوات جنگی. جالب است که این مکان به عنوان هتل Les Invalides هم مورد استفاده قرار می گیرد.

مقبره ناپلون و گنبد مطلایش جالب بود. برداشتی از کلیسای واتیکان حتی محرابی که در واتیکان از جنس چوب بود اما اینجا به سنگ مرمر سیاه تبدیل شده بود. ناپلون و خانواده اش اینجا دفن هستند.


خود ناپلون سوار بر تابوتی که بیشتر شبیه کشتی است در زیر گنبد و یک طبقه پایین تر دفن شده . دیگران به احترام او آمده اند تا ببینند عاقبت جنگ آوری که نامش پشت دشمنانش را به لرزه وا می داشت کجا و چیست. بیخود نیست که شاعر عزیز می گوید

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

یعنی ناپلون به این شعر حضرت حافظ آگاهی پیدا کرده بود که در زمان حیایتش مدام در حال ایجاد غلغله و مشعله در اطرافش بوده ؟!


از اینجا به سمت تپه مونمارتر راه افتادیم. قسمتی از پاریس که تراکم جمعیت بیشتری دارد. فروشگاه ها ارزانتر است و خیابانی شلوغ و پر رفت وآمد. بیشتر سیاهپوست و پاکستانی و هندی دیدم. این قسمت مسلمان نشین است. به سمت بام پاریس رفتیم تا به کلیسای ساکرکور برویم. به زبان فرانسه البته نام خوشگل تری به گوش می آید. این کلیسا بعد از برج ایفل دومین مکان دیدنی پاریس از نظر بازدید گردشگر شناخته شده است.

بر روی تپه های مونمارتر همیشه معابد وجود داشته است چه در زمانی که قوم گل حاکمان اینجا بودند چه بعدها که رومیان فرانسه را در دست گرفتند و چه بعد ها که کلیسا حاکم بلا منازع اروپا بود.

همیشه روی این تپه یا معبد بوده یا کلیسا، آخرین بار ،لویی چهارم کلیسایی بر روی تپه ساخت ، اما بنای حاضر در سال 1873 و به دستور مجلس ملی فرانسه و برای بخشش گناهان کمون پاریس ویادبودی برای کشته شدگان جنگ با آلمان – پروس – ساخته شد. هزینه های ساخت این کلیسا را دولت پرداخت کرد و در سال 1919 پس از جنگ جهانی اول افتتاح شد.

همیشه مخالف و موافقانی برای ساخت یک سازه وجود دارد و این کلیسا از آن مستنسنی نیست. گنبد مرکزی بزرگ و چهار گنبد کوچک در اطرافش . از بالای گنبد مرکزی می توانی تا 50 کیلومتری شهر را ببینی. در داخل سقف آن بزرگترین موزائیک فرانسه با مساحت ۴۷۵ متر مربع نصب شده است که تصویری از عیسی مسیح را نشان می‌دهد. در پائین این موزاییک به زبان لاتین نوشته شده است: از طرف فرانسه ملتهب، هدیه به قلب مقدس عیسی، برای سپاسگزاری و درخواست بخشش گناهان.

هنگام ورود به کلیسا از پله های زیادی بالا رفتیم. باید بالای تپه می رفتیم. جمعیت فراوان است. انگار در زمان قدیم هستم. در کنار من بیماری بر دوش مردی است و دخترکی در آغوش پدر، آرام بالا می روند تا در درون کلیسا برای بیمار خود دعا کنند تا شفایش را از خدای خود بگیرند. هنگام ورود از آب مقدس که درون جامی بسیار بزرگ وجود داشت به پیشانی خود زدند. شکوه و ابهت فوق العاده روحانی داشت این کلیسا. شاید بعد از بالا آمدن از این راه شیب دار و تلاش قلب برای رساندن خون به بدن این حس در من ایجاد شده بود اما حس خوش آیندی بود.

پاریس با این همه زیبای اش بی نظم و ساده بود. شهر شلوغ و پر رفت وآمد . رودی که همچون ماری به گرد شهر می گردد و زندگانی شهر را با حضورش به ارمغان آورده است. پاریس دور از دریاست ولی پاریسیان را چه باک اطراف رود سن را همچو پلاژ دریا درست کرده و مردمان در حال آفتاب گرفتن هستند. مردم بی خیال همه چیز از آفتاب عالم تاب بهره می برند.


یک شنبه12مرداد بروکسل

برای من نام بلژیک با نام کارتون محبوبم تن تن و میلو و کاپیتان شوخ و شنگش و همچنین لوک خوش شانس و برادران دالتون و سگ بد شانسش معروف است.

اما دنیای تاریخ ، دنیای جالبی است. با خواندن سرگذشت کشورها لذت می برم. مثلا همین بلژیک تحقیقات نشان می دهد: دقیقا توجه فرمایید، دقیقا 50 سال قبل از میلاد در این منطقه سلتی ها ساکن شدند اما رومی ها در آن ساکن شدند و نامش را ژولیوس سزار به افتخار یک ایالت رومی به نام گالیا بلژیکا و برای پیشگیری از دلتنگی بلژیک گذاشته شد. افتخاری از این بالاتر !!

این کشور بین رومی ها و بعد بین اتریش ها و اسپانیایی ها و آلمانی ها وفرانسوی ها گشت وگشت تا اینکه بعد از انقلاب فرانسه و ضعیف شدن این امپراتوری کشورهای بلژیک و لوگزامبورگ و هلند در کنار هم پادشاهی هلند را درست کردند و در سال 1830 ایالات جنوبی در محدوده ی جغرافیایی بین فرانسه و آلمان و بریتانیا از هلند جدا شدند وبا همان نام و رسم قدیم؛ بلژیک نام گرفت. لئوپولد اول هم یک سال بعد به عنوان پادشاه تاج گذاری کرد با یک قانون اساسی وسیستم پارلمانی مناسب.

بلژیک با آنکه کوچک است و حدود 30 هزار کیلومتر مربع مساحت و 11 میلیون نفر جمعیت دارد یکی از پایه گذاران اتحادیه ی اروپا و سازمان ناتو است .


عصر شنبه رسیدیم به بروکسل

بروکسل با میدان گراند پالاس معروف است. میدانی چهارگوش که به عنوان یکی از زیبا ترین میدان های اروپاست شهرت دارد. این میدان در قرن دوازده ام ساخته شد و با قدرت گرفتن بازرگانی بروکسل بازار اطراف میدان رشد کرد و ساختمان سالن مرکزی شهر (Town Hall) با آن معماری خاص گوتیکش که بیشتر شبیه کلیسا ست و در آنجا ساخته شد و ابهت میدان را زیاد کرد.

البته میدان و ساختمانهایش زخم دیرنه جنگ بر تن دارند و چهره ی امروز این میدان حاصل مرمت های بیشمار است اما به جرات می توان گفت هتل دویلا کمترین آسیب را در این مدت تحمل کرده است

این میدان هر دو سال یک بار شاهد درست کردن فرش گل است. مردم با گل بگونیا فرشی بزرگ در میدان می سازند. سنتی که دیدارش نصیب ما نشد. بعد از دیدن یونان دیگر ساختمان های دیگر اروپا که مشابه یونان ساخته می شود حس شادی آفرین ندارد. پارلمان و کاخ دادکستری و کلیسای سنت میشل و سنت گودولا


اطراف میدان فروشگاه های شکلات فروشی و فروش انواع نوشیدنی ها و پارچه دانتل به وفور دیده می شود.


از میدان بزرگ به سمت کوچه ای رفتیم و با مجسمه برنزی کوچکی روبرو شدیم که افسانه های زیادی برایش ساخته اند. پسر بچه ای که در حال جیش کردن است. اسم مجسمه Manneken Pis است و در قرن هفده ام ساخته شده است.

سه افسانه در مورد آن روایت می شود . می گویند پسر بچه ای است که در تنه درخت پنهان شد و بر سر سربازان مهاجم ادرار کرد و آنها را از محل تهاجم دور کرد.

عده ای می گویند پسر بچه بر روی اموال جادوگری ادرار کرد و جادگر او را در همان حال به سنگ تبدیل کرد. و روایت هست که پدر بچه اش را گم کرد و در شهر جار زد که هر کس بچه اش را در هر وضعیتی پیدا کند از او درهمان وضع مجسمه ای خواهد ساخت. اینکه کدام یک از این داستانها درست و یا افسانه است اصلا اهمیت ندارد ، آنچه اهمیت دارد این است که این مجسمه تعداد بیشماری گردشگر را برای شهر جذب می کند و مردمان فراوانی می آیند تا با مجسمه ی پسر بچه ای عکس بگیرند که در حال انجام یکی از حیاتی ترین احتیاج های بشری است که در این شهر بابت همان باید 50 سنت پرداخت کنی.


در موزه تاریخ بلژیک یک اتاقی قرار دارد که مجسمه ای از همان پسر بچه را ، البته با لباس محلی ملیت های مختلف به معرض نمایش گذاشته اند . که البته 43ملیت به غیر از ایران

شب شنبه رسیدن به بروکسل این حسن را دارد که می توانی تا دیر وقت در میدان گراند پالاس بمانی و شاهد مراسم های شاد موسیقی و رقص باله و آتش بازی باشی. مردم تماشا می کنند و اگر خواستند چند سنت به مجریان پرداخت می کنند. ما با دیدن نمایش ترکیبی از باله و آتش بازی خیلی هیجان زده شدیم. البته خوردن وافل شیرینی خاص بلژیکی ها با خامه و شکلات هم در خاطره ی ما ثبت شد.

در پنجاه و هشتمین نمایشگاه بین المللی در سال 1958 در بروکسل سازه ای فلزی ساخته شد به نام Athomium که شبیه ملکول و ساختار اتم است در واقع کریستال آهن با 9 اتم است که 150 بیلیون بار بزرگ تر شده است . می توان با آسانسور بالا رفت واز کره ها که نشانه های اتم آهن هستند دیدار کرد. کمی آنطرف تر از آتمیوم، در فضای رو باز مجموعه ای ساخته شده که با نام مینی یوروپ Mini-Europe معروف است. ساختمان ها و پل های مهم کشورهای اروپا را به صورت مینیاتوری ساخته اند. قسمت های از اروپا را که وقت دیدنش را نداریم در اینجا و به صورت مینیاتوری دیدار کردیم البته برای این دیدار میلغی حدود ده یورو پرداخت کردیم .

در کنار اتمیوم و مینی یوروپ، پارک درختی بی نظیری ساخته شده ومردابی دارد که گل های نیلوفر آبی اش و پرنده هایی که در بین بیشه ها لانه کرده اند در بین این هیاهوی حضور گردشگران به آرامی شنا می کنند و از دیدن ما نمی ترسند. در کنار این همه آرامش و زیبایی ماندیم و ناهارمان را نوش جان کردیم . سبزی پلو با ماهی تن و دسر خوشمزه ای که خوب همه ما را ساخت


تا آمستردام هلند اتوبوس با دقت و آرامش می رفت و ما از دیدن کشت زار ها و مزارعی که درو شده بودند و محصولهای که به صورت استوانه های آماده ی حمل بر روی زمین قرار داشت خوش بودیم. گاو ها و گوسفندان در مراتع می چریدند و چه آسوده و راحت بودند خوش به حالشان که در این مرتع سرسبز و قشنگ می چریدند.

از دیدن آسمان آبی با تک لکه های سفید ابر لذت می بردیم. انگار تمام این مدت به نقش های امپرسیونیستی نگاه می کردم. به سمت هلند زادگاه ون گوک می رفتیم . کشوری که مساحتش یک شانزده ام ایران و جمعتش 16 میلیون نفراست .

به آمستردام لقب ونیز شمال داده اند. شهری با کانال های زیبا و تاریخی اش و پل های فراوان و پل های بازشو که زیبایی خاص و دیدنی دارد . اولین چیزی که در آمستردام به چشم می آید دوچرخه است. در پارکینگ ها بیش از ماشین دوچرخه پارک شده است.

عصر روز یک شنبه به آمستردام رسیدیم . اینجا توی هر شهر تا کنون به یادبود کشته شدگان جنگ میدانی و مجسمه و یادبودی دیده ام و در میدان دام آمستردام هم یادبود کشته شدگان گمنام جنگ دیده میشد. بنای یادبودی هست با ستونی بر افراشته که تندیسی از یک زن و مسیح مصلوب و چند تندیس دیگر دارد. در میدان دام که معروف ترین مکان برای تجمع های شهر است فروشگاه ها و مکانهای دیدنی زیادی هست.


موزه مادام توسو که با مجسمه های مومی از مشاهیر هنری وسیاسی خودنمایی می کند. ورودی اش 21 یورو است. اما برای دیدن یک بار، ارزش پرداخت دارد. سیاست مدارانی چون اوباما و جرج بوش ، نام آورانی چون گاندی و ماندلا و هنرپیشه ها و آهنگ سازان همه اینجا جمع هستند و البته سالواتور دالی با خروسی که بر روی دوش او جا خوش کرده است. کمی آن طرف تر هم خیابان معروف چراغ قرمز red Light است ، در این خیابان مانند دیگر خیابان ها چیز های برای فروش عرضه می شود اما با ماهیت متفاوت. مجسمه ای در این خیابان هست که برای ادای احترام به زنانی است که عرضه تن خود به دیگران را به عنوان شغل انتخاب کرده اند .

پشت به موزه مادام توسو که ایستاده باشی دست چپ ساختمانی است با معماری گوتیک ، ساختمان کاخ شاهی است .


آمستردام از نظر لغوی از دو قسمت تشکیل شده که معنی سد و آب می دهد اما آنچه بیشتر از کانال ها و آبراه ها به چشم می خورد دوچرخه است. شهری با حدود 750 هزار نفر جمعیت حدود 800 هزار دوچرخه دارد. بیخود نیست که پارکینگ دوچرخه یکی از معضلات شهری آمستردام است. یکی از ساختمان های بزرگ شهر، مخصوص پارک دوچرخه طراحی شده .مثل پارکینگ طبقانی ماشین ها. چقدر شیک و زیبا

از خانه های مکعببی آمستردام دیدن کردیم.

غروب هنگام سوار بر کشتی در آبراه های آمستردام می گردیم. بلند گو از مناطقی که با آن سمت می رویم می گوید . از ساختمانهای کنار کانالها که چه باریک هستند. برخی ساختمانها بر تارک خود به سال 1567 اشاره می کنند. در تعجبم که ما در تهران ساختمانهای بیست ساله را به عنوان کلنگی خراب می کنیم. اینجا ساختمانها با بر 5 یا 6 متر در کنار هم حدود سه یا چهار طبقه بالا رفته اند. آنقدر باریک هستند که برای بردن بار در طبقات بالا باید از طناب و قرقره ای که بر پیشانی ساختمان است لوازم سنگین و حجیم را بالا ببرند.

یاد فیلم های هارلوید می افتم که در وسط خیابان مردی پیانوی خود را که بر روی تخته ای آویزان به طنابی به طبقه بالا می رساند. در حالی که توی قایق نشسته ام و به حرف های گوینده گوش می کنم خودم را برای بردن بار به طبقه سوم تصور می کنم. حدود یک ساعت در آبراه ها گشتیم و از چند پل بازشو گذشتیم. قبل از رسیدن به پل معلق به مرکز کنترل اعلام می کنند و دو طرف پل را بالا می برند و مسیر خیابان بسته شده – به اندازه چراغ قرمز – و بعد دوباره بازگشت خیابان و پل.


مدیر تور آقای خدابخشی از خاطراتش در فصل بهار برای ما گفت که : تنها در 2ماه در سال وآنهم اسفند وفروردین بزرگترین باغ گل هلند در حومه هلند دایر است . باغ گل کنکنهوف ودر اینجا تعدادی از عکسهایی که ایشان در تور گروهیشان در فصل بهار ، گرفته اند را میبینیم




بسیار جالب است که لاله واژگون فقط خاص کوههای زاگرس در ایران است و آنهم در شرایط و زمان خاص خود در اردبیهشت وخرداد ماه در کوهستانهای ایران میروید و هلندی ها سال ها پیش به ایران سفر کرده وپیاز گل لاله واژگون را با خود به کشورشان برده و به شکل گل خانه ای و حتی در فضای روباز پرورش میدهند

آقای خدابخشی به جرات میگفتند که گل سر سبد گلهای باغ گل هلند در میان گردشگران ، گل لاله واژگون بود

با خاطره خوش از شهری آرام و با مردمی خونگرم و مهربان در هتل به خواب رفتیم تا صبح سفری را به سوی آلمان آغاز کنیم. سنگین ترین روز اتوبوس سواری مان

از آمستردام و گل های زیبایش به آلمان و برلین رفتیم. به سمت جنوب و شرق . مسیر با حرف و شعر و آواز و بازی پانتومیم دلپذیر شد رسیدیم آلمان . جنگلهای سیاه آلمان فوق العاده بود .طبیعت به همان دلپذیری است. در کشت زارها و مراتع نسبت به دیگر کشورهای که در مسیرش بوده ایم، اسب بیشتر دیده می شود. شب وقتی به هتل رسیدیم خواب چاره رفع خستگی سفر بود البته پیش از خواب گرفتن رمز وای فای برای استفاده از اینترنت از خواب هم واجب تر است.


برلین پایتخت آلمان و بزرگترین شهر از لحاظ جمعیت و مساحت در این کشور است و در کل اتحادیه اروپا مقام دوم را دارد. مساحت آن ۸۹۹ کیلومتر مربع است برلین، بزرگ‌ترین و از نظر تاریخی مهم‌ترین ایالت آلمان است. شهر برلین در فوریه هر سال، میزبان جشنواره بین‌المللی فیلم برلین است.

اولین بازدید ما در برلین از دیوار برلین بود.دیواری که یک سد ساخته شده توسط جمهوری دموکراتیک آلمان است که 28سال به طور کامل آلمان را به آلمان غربی و شرقی تقسیم می کرد. این دیوار در سال 1980 افتتاح و در سال 1989 نابود گردید.

میتوانستیم صدای سوزناک و دلخراش ناله انسانهایی که پشت این دیوار با تله های انسانی به قتل رسیده بودند را بشنویم و حس کنیم .

در میان همه اعضای گروه مان ، حس عجیب و غمباری از دیدن وشنیدن تاریخ جنگ دردنیا ،مسلط شده بود .

اما چاره ای نبود ، باید می آمدیم و می دیدیم که جنگ چقدر می تواند منفور باشد بخصوص جنگی که به دلایل ایدولوژیک آغاز شود و قومی خود را برتر و بالاتر از دیگر اقوام بداند. خلاصه یک صبح مان را به دیدن جنایات هیتلر و تفکر او گذراندیم. اگر چه او خودش آدمی را نسوزاند اما تفکری که اجاره می دهد آدمی را بکشم چون مشابه من نیست و یا مثل من فکر نمی کند ، تفکر بسیار خطرناک و آسیب رسانی است ، باید با دیدین این مکان و مکانهای مشابه آن حس تنفر از جنگ در ما ایجاد شود.


بعداز بازدید دیوار برلین و شنیدن تاریخچه جنگ جهانی در آلمان و آنهمه جنایت، همگی به این فکر فرو رفتیم که جنگ چقدر منفور است

از دروازه سابق برلین به نام دروازه براندنبورگ دیدن کردیم ، که در اواخر قرن 18 به عنوان یک طاق نصرت نئوکلاسیک بازسازی، و در حال حاضر یکی از شناخته شده ترین نشانه های آلمان است.


عصر بعد از خوردن عدس پلوی خوشمزه به عنوان ناهار به طرف برج مخابراتی برلین راه افتادیم . درکنار برج مرکز خرید بسیار بزرگ و مجهزی به نام الکساندر پلازا قرار دارد که 4ساعتی برای خرید در آنجا وقت گذاشتیم

خرید یکی از جذابیت های سفر است و حراج هم که باشد بر جذابیتش افزوده می شود. یکی لباس کوه خریده و دیگری لباس برای میهمانی شب. هر کسی مشغول است تا آنچه لازم می بیند در اینجا تهیه کند اگر چه با ارزش یورو ،اجناس کمی گران به نظر می آید .اما هر چه باشد فکر می کنیم که مارک ها را اورجینال تهیه می کنیم.


از ستون پیروزی برلین و سپس از کاخ شارلوتنبرگ برلین دیدن کردیم .

کاخ شارلوتنبرگ، بزرگترین کاخ در برلین آلمان، و تنها باقی مانده محل اقامت خانواده سلطنتی در شهر برلین است.این کاخ در سال 1699 افتتاح گردیده.این مکان دیدنی در برلین که یکی از زیباترین و بزرگترین قصرهای برلین محسوب میشود، نمونه کاملی از سبک معماری باروک بشمار میرود. این قصر اقامتگاه تابستانی همسر پادشاه بوده.


بعد از 2روز و2شب در برلین روز سوم به طرف پراگ حرکت کردیم . از برلین تا پراگ حدود 5ساعت راه بود که البته در این مسیر از اتوبون های اروپا خبری نبود واز راههای روستایی و بسیار شگفت انگیز اروپا گذر کردیم تا به کشور چک رسیدیم . این کشور در تاریخ اول ژانویه ۱۹۹۳ و به دنبال تقسیم کشور چکسلواکی سابق پدید آمد. پایتخت و بزرگ‌ترین شهر آن شهر پراگ است با وجودی که عضو اتحادیه اروپا است واحد پول آن کرونا است.جمعیت جمهوری چک ۱۰ میلیون و 500هزار نفراست و زبان رسمی این کشور چکی است که از زبان‌های اسلاوی است. شهر پراگ ۱٫۳ میلیون نفر جمعیت دارد. جمهوری چک به دریا راه ندارد. این کشور کم‌مذهبی‌ترین مردم را در جهان دارد. آبجو چک دارای سابقه‌ای طولانی و مهم است. نخستین آبجوسازی در این کشور از سال ۱۱۱۸ میلادی به‌وجود آمد جمهوری چک امروزه دارای بالاترین مصرف سرانه آبجو در جهان است.

پراگ ،پایتخت و بزرگ‌ترین شهر کشور جمهوری چک است، این شهر بر روی رودخانه ولتاوا بنا شده است و جمعیتی نزدیک به ۱.۳ میلیون نفر دارد که منطقه بزرگ شهری آن جمعیتی نزدیک به ۲ میلیون نفر را شامل می‌شود.پراگ به عنوان پاریس شرق معروف است.

عصر امروز را به old town که محله قدیمی پراگ است رفتیم و از دیدار پل چارلز و خیابانهای قدیمی پراگ بهره بردیم امروز عصر از محله قدیم پراگ دیدن کردیم که البته خود شهر اساسا شبیه موزه است


از پل چارلز دیدن کردیم و اوقاتی زیبا را در عصر آنروز کنار پل چارلز که پاتوق هنرمندان است سپری کردیم .

زیبا ترین موقعیت روی این پل ، شنیدن نوای موسیقی است. بتهون و موزارت. دختران با ویلون و ویلون سل ، یک جا دو نفر همنوازی فلوت باس با ویلون اجرا می کنند. آن سوی میدان آکاردیون و ویلونسل و ترومپ موسیقی محلی اجرا می کنند. یاد رقص های قدیمی این سامان افتادم . همه شاد هستند و از یک روز کار سخت به شبی پناه آورده اند تا بنوشند و چیزی بخورند و موسیقی گوش کنند. هر کس به کرمی که دارد چند سنت به نوازنده ها می پردازد.


بر روی رود ولتاوا که از شهر پراگ عبور می‌کند، هجده پل ساخته شده است که معروف‌ترین آن‌ها پل چارلز می‌باشد. این پل یکی از زیبا‌ترین پل‌های جهان و قدیمی‌ترین پل شهر پراگ است. ده متر عرض، پانصد و شانزده متر طول و شانزده دهانه دارد. این پل با سی مجسمه به سبک باروک که قدیسان مسیحی، شخصیت‌های تاریخی و انجیلی را نشان می‌دهد، یادگاری از معماری قرن هجدهم اروپا می‌باشد. پل چارلز محل تجمع هنرمندان خیابانی نیز می‌باشد

شب گذرانی در شهر پراگ بسیار لذت بخش است و گویی در موزه ای روباز قدم میزنی و بهره میبری


عکسی زیبا از قلعه پراگ و رودخانه ولتاوا در شب

اولین بازدید ما در صبح زود دیدار قلعه پراگ است که بسیار عظیم و زمان بر است .قلعه پراگ بزرگترین قلعه جهان بشمار میرود و در کتاب رکوردهای گینس به ثبت رسیده است. به علاوه زیباترین و پربازدیدکننده ترین جاذبه گردشگری کشور چک نیز محسوب میشود. این قلعه، محل اقامت خانواده سلطنتی چک بوده است و اکنون کاخ ریاست جمهوری میباشد. چک ها بازدید از قلعه پراگ را وظیفه هر توریست برمیشمارند.این قلعه در سال 870 میلادی توسط شاهزاده بُریوژ از خاندان پرمیسلید بنا شده است و در زمان چارلز چهارم گسترش یافته و کلیسای جامع سنت ویتوس به آن اضافه شده است. کلیسای سنت ویتوس جایی است که مراسم تاجگذاری شاهان چک در آن انجام میشده است. قلعه آنقدر بزرگ است که به جز این کلیسا، سه کلیسای دیگر در آن قرار دارد

کلیساهایی که داخل قلعه قرار گرفته اند هرکدام کلی حرف برای گفتن دارن

عکسی بسیار زیبا از قلعه پراگ در شب

بازدید بعدی ما دیدار ساعت نجومی قدیمی پراگ در بالای برج عمارت شهرداری است

ساعت نجومی هم زمان را نشان میدهد هم موقعیت دایره‌البروج خورشید، اندازه و موقعیت ماه و این‌جور چیزها را هم محاسبه و نمایش میدهد. ساعت نجومی پراگ بالای برج عمارت شهرداری در شهر قدیم تعبیه شده و یکی از پرطرفدارترین جاذبه‌های توریستی شهر بشمار میرود. قدیمی‌ترین بخش ساعت، ساعت مکانیکی و صفحه‌ی نجومی آن است که در سال ١٤١٠ نصب شده. از نظر قدمت ساعت نجومی پراگ در دنیا رتبه‌ی سوم را دارد و البته قدیمی‌ترین ساعت از این دست است که هنوز کار می‌کند. راس ساعت دوازده، از درگاه بالای ساعت شمایل دوازده تن از حواریون بیرون می‌آیند و چهار مجسمه‌ی کنار ساعت هم نماد چهار ویژگی ناپسند به ترتیب از چپ به راست اولی غرور است، دومی خساست، سومی مرگ و چهارمی خوش‌گذرانی میباشد. در زیر این چهار تندیس چهار شمایل دیگر مربوط به یک تاریخ‌نگار، یک فرشته،یک ستاره‌شناس و یک فیلسوف وجودد دارد. صفحه‌ی نجومی ساعت در واقع ، یک اسطرلاب مکانیکی است. برجی که ساعت روی آن تعبیه گردیده، آسانسور دارد و بازدیدکنندگان می‌توانند با آسانسور به بالای برج برسند


بعداز 2شب و 2روز از برلین به طرف کشور اتریش و شهر وین حرکت کردیم

همچنان در محیط سرسبر و درختان انبوه وآسمان آبی طی مسیر می کنیم. کوه های با ارتفاع کم و زیاد دیده می شود. در پارکینگ برای استراحت به نقشه ی کوه ها دقت کردم. قله های با ارتفاع 700 متر بالاتر از سطح دریا. بلندترینشان 1700 متر بالاتر از سطح دریا بود. در اینجا و داخل جنگل مجوز شکار بسیار گران است. حتی مجوز ماهیگیری هم بسیار گران است اما در عوض پرورش ماهی در استخر های خصوصی مجاز است. اتریش که وارد می شوی باید در مرز راهیاب خاص بگیری که همه حرکات ماشین را کنترل می کند حتی سبقت گرفتن و عوض کردن لاین. بیخود نیست ، اینجا از پلیس خبری نیست. کسی جرات نمی کند خلاف کند ، همه مردم می دانند که مدام تحت کنترل هستند. بعد از مدتی آدم به این نظم و درستی عادت می کند.


برای ناهار به پارک بازی دوست داشتنی رسیدیم . این پارک بازی ،کودک درون همه را بیدار می کرد. تاب بزرگی که نشیمنش تایر نصف شده ماشین بود. و آلاکلنگی که چند کار انجام می داد هم تاب بود و هم چرخ و فلک و هم الاکلنگ

چقدر خوشحالم که با عزیزانی همسفرم که کودک درون خود را در سنین بزرگسالی همچنان بیدار وزنده ، حفظ کرده اند


پارک را با دلخوری ول کرده وبه ناهار که فسنجون بود رسیدم. بعد از ناهار هم تا وین که دویست و هشتاد کیلومتر با ما فاصله داشت راندیم. هتل ما در وین در خیابان یک طرفه ای است که دو طرف آن ماشین پارک شده بود. کاپیتان با مهارت و یک دندگی ماشین را از خیابان رد کرد بدون اینکه آسیبی به هیچ کدام از ماشین ها وارد شود.

وین هستیم . شهر موسیقی و اپرا

صبح بعد از صبحانه به سمت کاخ شونبرون رفتیم. کاخی که شباهت زیادی به کاخ ورسای دارد. یکی از زیباترین کاخ های اروپا که اقامت گاه تابستانی خاندن هاپسبورگ بوده و امپراتریس ماری ترزا در اینجا زندگی کرده و همینطور امپراطورفرانتس جوزف دوم اوایل قرن بیستم در همین کاخ چشم از جهان فرو بست و با این کار پرونده ی سلسله پادشاهی اتریش را بستن.

در سال 1569 امپراطور ماکسمیلان دوم سرزمینی بین کوه و دریاچه را خریداری کرد که مالک قبلی در آن عمارتی ساخته بود. او دستور داد اطراف آن را سیم بکشند و با رها کردن گوزن و آهو قرقاول و طاوس و بوقلمون وپرندگان و چرندگان مختلف آنجا را به صورت تفرجگاه زیبایی تبدیل کرد.

کلمه شون برون در آلمانی به معنی بهار زیباست. در قرن هفده ام امپراطور لئوپولد اول دستور ساخت کاخی در این مکان را داد اما امپراتریس ماری ترزا بود که نیم قرن بعد توانست شکوه و جلال بی نظیری به این قصر دهد. اگر چه مالک این قصر ماکسیمیلان دوم است اما از سال 1992 این قصر به صورت خود گردان و بدون پشتوانه دولت اداره می شود.


در راه ورود به قصر تابلوهایی از ماری ترزا و فرانتس جوزف در مسیر دیده می شود. از داخل قصر که شبیه ورسای است دیدن نکردیم. اما باغ و محوطه اش بی نظیر است. کهن ترین باغ وحش اروپا در اینجا قرار دارد و باغی با شکوه که می توانی ساعتها در فضای فرح بخشش ، لذت ببری

از باغ زیبا دل کندیم به سمت موزه تاریخ طبیعی و موزه هنر رفتیم. تا ماه پیش هر دو موزه رایگان بوده اما از این ماه موزه تاریخ هنر پولی شده است. اول به موزه هنر رفتیم. ساختمانی بی نظیر است و نقش هایی که بر روی تابلوهاست دیدنی. برای هنرشناسان گروه، این موزه بی نظیر است . قسمتی که نقاشی های داستان پیدایش آدم را به تصویر کشیده بود بامزه است. سیبی در دست آدم و هوا بدون جامه ای در تن .

عکس فوق از میدان زیبایی است که میان دو موزه تاریخ طبیعی و موزه هنر قرار گرفته


عد از موزه هنر به سمت موزه تاریخ طبیعی رفتیم. ورودی هشت یورو ست اما برای ما بچه ها رایگان. موزه ای که انواع جانوران تاکسی درمی شده از ریزترین تا غول پیکرترین شان در این موزه دیده می شود. البته این موزه بزرگترین در نوع خود نیست اما یکی از موزه های خوب تاریخ طبیعی دنیاست. قسمت انسانهای اولیه و روند تکامل انسانهای این موزه جالب بود که متاسفانه این قسمت در حال بازسازی ست وفقط یک اتاق و آن هم به صورت مختصر و مفید ارایه می شود. قسمت سنگهای این موزه بسیار بزرگ و دیدنی است. دنیایی است برای خودش.

عصر را در کنار میدان اشتفان پلازا وفواره های فرح بخشش و به گشت وگذار در مراکز خرید اشتفان پلازا مشغول شدیم تا ساعت رفتن به سالن اپرا نزدیک شد

وین که باشی سالن اپرا و باله اش دیدنی است. برنامه اپرا و رقص والس را تماشا کردیم . در سالنی که معروفیتش به حضور موزارت در آن است. می گویند موزارت در سن شش ، هفت سالگی به همراه خواهرش اینجا و در حضور ماری ترزا پیانو می نوازد و بعد از اتمام کار و تشویق ملکه خود را در آغوش ملکه می اندازد و او را با بازوان می فشارد و می بوسد. اپرا به زبان آلمانی برگزار شد. اپرا و موسیقی اش و رقص والس خوب بود. البته در شروع حسابی تو ذوق همه خورد، اما آخرش همه را خوشحال از سالن بیرون کرد . بین دو نیمه و در لحظه ی آنتراکت مرد و زن سالمندی را دیدیم که به مناسبت تولد مرد اینجا برای خود جشنی گرفته بودند .قشنگترین قسمت موسیقی آخرین قطعه شان بود که انگار نوازنده ها خسته هستند و به رهبر گوش نمی دهند. خوب و خوش بود.

شب با خاطره خوش وین و موسیقی اش به هتل بازگشتیم در حالی که زیر آسمان پر ستاره و در هوای خنک قدم می زنیم تابه اتوبوس برسیم که تا این وقت منتظر ماست تا ما را به هتل بر گرداند.


تصویری از سازهای محلی اتریش و نوازندگان و هنرمندان خیابانی

آخرین بازدید ما در این سفر 24روزه ،شهر بوداپست ، پایتخت مجارستان بود

مجارستان کشوری با 93 هزار متر مربع مساحت و حدود 10 میلون نفر ،تراکم جمعتی حدود 100 نفر در متر مربع دارد. عضو اتحادیه اروپا اما با واحد پولی متفاوت. فورینت که تقریبا یک سیصدم یورو ارزش دارد. پایه های این کشور توسط شاهزاده آرپاد بنا نهاده شد اما نوه اش استفان آن را گسترش داد – همانی که بعد ها به مقام قدیسی رسید - در سال هزار میلادی تاج گذاری کرد. در سالهای 1564 تا حدود 150 سال تحت تسلط عثمانی ها بود و بعد به وسیله خاندان هابسبورگ تحت امپراطوری بزرگ اتریش مجارستان قرار گرفت. کشته شدن آرشیدوک فردیناند ولیعهد اتریش مجارستان توسط یک صرب شعله های آتش جنگ جهانی اول را روشن کرد. بعد از دو جنگ جهانی مجارستان آسیب های جدی دید و بعد از اتمام جنگ تحت تسلط بلوک شرق وشوروی قرار گرفت .

در سالهای قبل از 1956 مخالفت های جدی بر علیه نظام کمونیستی شروع شد و در انتها در سال 1956 قیام های مردمی به اوج رسید ولی حکومت کمونیستی قیام را به خاک و خون کشید و مانع پیروزی انقلاب شد اما بالاخره شورش های مردم و بعد ازمرگ استالین حکومت کمونیستی در مجارستان متزلزل شد و در سال 1989 حکومت تک حزبی به یک حکومت چند حزبی و پارلمانی تبدیل شد

دو قسمت شهر Buda , Pest با پل های که بر روی رودخانه دانوب نصب شده به هم وصل شده است. همان دانوبی که از وین با او آشنا شدیم . اما دانوب مجارستان زیباتر از فامیل آلمانی اش دیده می شود.


امروز عصر را به گشت در مراکز خرید بوداپست گذراندیم و بعداز آن ساعت 9:00شب برنامه کشتی سواری در شب ، روی رودخانه دانوب داشتیم که فوق العاده بود .

دیدنی های بوداپست یک طرف و شب بوداپست یک طرف. سوار شدن بر کشتی و گردش بر آب دانوب اگر چه بعد از گاندولا سواری ونیز و آبراه گردی آمستردام بود .اما به مراتب از آن زیبا تر و به یادماندنی تر. ساعت نه و چند دقیقه هوا تاریک بود. سوار کشتی شدیم و همه ی گروه در یک کشتی وبر روی عرشه بر روی دانوب می گشتیم. چراغ های پارلمان روشن و نور بر فراز آن پرنده ها را به سمت خود کشیده بود و ماه که شب سیزده را نشان می داد در آسمان می درخشید. نور هست و ماه و ساختمان با شکوه پارلمان بوداپست که خود اثر زیبای معماری است . همه و همه مسحور کننده بود. همه مشغول عکس بودند. صدای قایق بود وآب و صدای شاتل دوربین ها.


ماه هست ، آب روان هست و این همه زیبایی ، یکی از همراهان آواز استاد شجریان را ابتدا زمزمه کرد و ناگاه فریاد زد که « به من گفتی که دل دریا کن ای دوست ، همه دریا از آن ما کن ای دوست، دلم دریا شد و دادم به دستت ، مکش دریا و دل ،پروا کن ای دوست .....». اشعار ترکی بود و ایرانی و سکوت بود و آواز. حتی کشتی هم بلندگویش را خاموش کرده بود و اشکی که از چشمان هر کدام بیرون می ریخت . گویی روح اقوام ایرانی و ترک در این کشتی آشنایی ها دیده و به سمت ما آمده است تا ما در رود دانوب و کشوری بیگانه آواز ایرانی سر دهیم. مردمی که صدای ما را می شنیدند از روی پل ها ، شادی کنان برای ما دست تکان می دادند.

ساختمان پارلمان بوداپست ، زیباترین ساختمان پارلمان اروپا است و نورپردازی شب ساختمان هم زیباییش را دوچندان کرده


آخرین برنامه گردشی ما در بوداپست است ، برای دیدن قلعه ماهیگر ها وکلیسای استفان که دیشب از روی رود دانوب تماشایش کرده بودیم و بعد از آن رفتن به مجسمه آزادی.

حدود هزار سال پیش پادشاه استفان شکوه و جلال را برای مجارستان به ارمغان اورد . او آنقدر مهم بود که به مقام قدیسی رسید و سنت استفان نام گرفت و مدت ها بعد ازمرگ اندام او به تبرک دزدیده شد تا متبرک کننده خانه و کاشانه مسیحیان معتقد باشد. مچ دست راستش اما در کلیسای جامع به نمایش درآمده و در روز استقلال مجارستان ،این مچ توسط کلیسا در شهر می گردد تا بلاگردان شهر باشد.

کلیسای استفان در درون قلعه و برج و باروی ماهیگیران است که هفت برج قلعه به افتخار هفت قبیله تشکیل دهنده مجارستان ساخته شده است .

شبیه کاخ های والت دیسنی در کارتون هایش. می گویند این قلعه ماهیگیران است و آنان ماهی های خود را اینجا عرضه می کرده اند برج و بارو برای نگهبانی و حفاظت بوده است که بعدها اینطور کامل شده است. این قلعه افتخار هفت قبیله و هر برج هم برای یک قبیله است. مانده ام که چرا ماهیگیران این ارتفاع را بالا می آمده اند تا ماهی های خود را عرضه کنند. خوب مثل همه ی شهرهای ماهیگیر همانجا کنار رود بساط راه می انداختند !؟


بیرون کلیسا مجسمه قدیس استفان بر روی اسب دیده می شود و حاله ی نور که مردم بر سر این قدیس نشانده اند. بعد از کلیسا از برج و باروها دیدن کردیم. از روی برج نمای شهر ودانوب را می بینی و از خود می پرسی بیهوده نام عروس اروپا بر این شهر ننهاده اند؟ عروس زیبایی است این بوداپست و پیچ و تاب دانوب شکوه اندام زنانه این عروس بی نظیر. از کلیسا و قلعه مجسمه استفان با حاله نورش عکس گرفتیم گذاشتیمش تا دیگران هم با آنها عکس بگیرند

به سمت کاخ ریاست جمهوری رفتیم. جایی که ریس جمهور زندگی می کند. درست موقع تعویض شیفت سربازان به محل رسیدیم. پرچم بالا بود. یعنی ریس جمهور اینجاست ، اگر دوست دارید بفرمایید با او گپ بزنید.

بعضی می گفتند چقدر عالی ، چه بی تکلف ، ای کاش ما هم می توانستیم با ریس جمهور خود همینطور بی تکلف حرف بزنیم. البته من به شدت مخالفم . مگر ریس جمهور بیکار است که با هر کس صحبت کند، پس اینهمه معاون و نماینده .... برای چه هستند. گذشته از این ریس جمهور در مجارستان سمبلیک است. مردم اعضای پارلمان را انتخاب می کنند و آنان نیز ریس جمهور را. اما همه کاره نخست وزیر است که ریس حزب پارلمان است.

ایشان هم یکی از دوکاپتان اتوبوس اروپای ما هستند که خداییش باید بگم ، کاپتان یکی دوروز و یک هفته نیستن .ایمان دارم اگه تعداد روزهای سفر به دو برابر هم میرسید بازم ، کاپتان خوش اخلاق و ورزیده روز اول ، بودند


بر روی دیوار تندیسی از پرنده ای می بینیم که می گویند سیمرغ است اما من شباهت بیشتری به کرکس می بینم. افسانه های مجارستانی می گویند که این پرنده – سیمرغ – به همسری زنی مجار در آمد و این دو والدین اصلی مجارستانی ها هستند.به نظرم کمی افسانه ها تضاد دارند. چون می گویند که نژادشان از مردمانی است که ایرانی و ترک بودند ، حالا این سیمرغ از کجا در آمد ، نمی دانم. شاید افسانه اش از ایران آمده و داستان زال و سیمرغ را اینگونه آورده اند و به خورد مردمان خود داده اند. شاید و هزاران شاید دیگر

کاخ سلطنتی هم در کنار کاخ ریاست جمهوری است که اکنون به کتابخانه تبدیل شده است. جنک چه ها بر سر این کاخ نیاورده است . صدای ناله هایش را خوب می شنیدم. مجسمه ای شاه ماتیاس در وسط دیده می شود. می گویند تباری ایرانی داشته است. البته مجارها از تبار ترک و ایرانی هستند و ازدیدن مجسمه ای از مردی با تبار ایرانی و ترک تعجب نکردم. وقتی خانم ملکی در مورد نژاد مجارستانی ها می گفت ترک های گروه ما هم با سری بالا با حس خوش آمدگویی به ما می گفتند به مملکت ما خوش آمدید. آنها هم ایرانی بودند و هم ترک !!


از کاخ شاهی به سمت مجسمه آزادی رفتیم. بالای کوه بر تارک آن مجسمه ی برنزی زنی با برگ زیتون در دست در بالای کوه به نماد ازادی مجارهاست. در دو سمت ان دو مجسمه با نشانه های کمونیستی دیده می شود. این بنا در دوره حاکمیت کمونیست در کشور درست شد ولی امروزه نشانه ی استقلال مجارها ست. استقلال از دستان عثمانی و اتریشی و حتی نظام کمونیستی.

بدون دیدن میدان قهرمانان ، تور بخارست ناتمام می ماند. مجسمه ای به ارتفاع 38 متر که جبرایل را بر روی ستونی بلند نشان داده است و دو سازه منحنی بر دو سوی این ستون . سازه و میدانی که بیش از 110 سال پیش به افتخار هزارمین سال حضور مجارها در این سرزمین ساخته شده است. این سازه و جبرایلش سالها پیش برنده مسابقه ی هنری بوده. بر یک دست فرشته صلیب و دست دیگر تاج است. نشانه ای بر آشتی دین و دولت و یگانگی آن در مجارستان.وداع در روز 24 سفر

ساعت شش بیدار شدیم که لوازم را سریع بار کنیم و بعد از صبحانه به سمت فرودگاه مجارستان برویم. روزی که از یاد هیچ کدام از ما وهمسفران برون نخواهد رفت.

هنگام فرود از هواپیما به همان شهری رسیدیم که در ابتدای سفر واردش شده بودیم. در فرودگاه استامبول بر زمین نشسیتم. در صف ایستادیم و طی کمتر از یک ماه دو بار مهر ورود بر ترکیه به پاسپورت ما نشست .

کاپیتان های خوب و توانای ما از مجارستان با ما خداحافظی کردند. به همراهی خلبان شکاری توانا و مهربان ما. اولین مرحله خداحافظی که سخت ترین کارهاست را در مجارستان شروع کردیم. و حالا در استامبول قبل از بار زدن وسایل توی اتوبوس با عده ای دیگر خداحافظی کردیم. انگار قصد داشتیم سخت ترین کار را که جدایی بعد از این همه مدت کنار هم بودن است را مرحله به مرحله انجام دهیم که سختی و مشقتش کمتر شود.

تا پرواز نهایی و اتمام سفر چند ساعتی وقت هست و هر کسی به فراخور میل و علاقه اش این مدت را سپری می کند.

هر چه باشد هر آغازی را انجامی است و سفر ما را انجامی است . کمتر از یک ماه با دوستانی همسفر شدیم و دوستانی خوب یافتیم. تلاش کردیم که مدلی برای شعر شیخ اجل سعدی شیراز باشیم که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.

به ایران رسیدم به کشور خوب ما ، کشوری که اگر چه می تواند بهتر مدیریت شود و در جایگاه بهتری در جهان قرار بگیرد اما هنوز و با همین که هست برتر از خیلی جاهای دیگر است. به ایران رسیدیم وبعد آخرین قسمت سفر که گفتن بدرود است.

بازار بوسه رواج دارد و هر کسی با دوستی که 24 روز و حدود 400 ساعتش را با او گذرانده خداحافظی می کرد. هم اتاقی ها کارشان سخت تر بود. همه انتظار دیداری دوباره داشتند و سفری دیگر

آخرین عکس این گزارش سفر را بعداز بارگزاری حدود 155عکس در این گزارش ، به عکس گروهی 55نفره همسفران بیشه تور اختصاص دادیم که در کنار کشتی کروز ایتالیایی ، در انتظار خروج اتوبوس ایرانی از داخل پارکینگ کشتی میباشند .

تا درودی دیگر بدرود


Copyright © 2013 , Bisheh Tours Agency - All rights reservedM
Design and development by TorangSoft